270

کاغذ قایقی من اگه چه نشسته به گل،برو ولی بی جواب نمی مونه شکوندن دل ..

269

"الهی به حق محمد نیک بخت شی مادر!"

دارد سجاده اش را پهن می کند ، مثل همیشه نماز اولِ وقت ! اتاق تاریک تاریک است..نیم نگاهی به من میندازدُ دعا خیرش را نثارم می کند..حالا نمازش را بسته است و تمام حواس من را به خودش جلب کرده..صورت سفیدُ کمی چاقش،مو های حنایی اش،قد نسبتا کوتاه ُ هیکل نسبتا چاقش را دوست دارم.. نگاه هایش،خنده هایش  مهربانی هایش،دعا های خیرش را دوست دارم. میدانی!پاهایش خیلی درد می کند ولی هنوز هم ایستاده نماز هایش را میخواند..

268

یهو رفتم کنارش نشستم .داشت مانتوی نیمه تمومم رو می دوخت.بهش گفتم:چه تابستون بدی گذروندم در حالی که بهم چشم غره می رفت ..گفتم: اما نه ! چند تا نکته مثبت و چیزای خوبم داشت :) و ..شروع کردم براش شرح دادن..

 مشهد..

حرم امام رضا

نمازای غروبِ تو حرم..

اون حالو هوای خاص معنوی..

حسی که موقع دیدن ضریح داشتم

دعا های از ته دل..نماز خوندنا..صدای نقاره خونه..

دوناتا..

بام مشهد،عکس گرفتنا..بستنیِ دوقلو

قدم زدن تو پارک ملت

حرم دونفره با مامانم،،خرید،آب هویج

مهمونی..مهمونی..مهمونی

خوش گذرونی با رفیق

سینما،سینما،سینما

شکلات گلاسه ِ دو نفری 

داروخانه :)

ترسیدنا..

ناهارای دو نفری با رفیق جان

خورشت قیمه سوخته ..

کیک خیس با چایی

فیلمای دوربین،یک متر مکعب عشق،من مادر هستم..

دور همی با بچه های دبیرستان

کافه آلما،کیک شکلاتی،پر حرفی:دی

خنده های بی سر و ته

نشستنا روی نیمکت پارکُ فکر کردن

میدون ..استرس

خرید !

تا صبح بیدار موندنا..

بوستان..عکسای هنری..

پیتزای مخصوص با سیب زمینی و سس :)

صدای خنده هایی که گوش آسمونو کر می کنه!

قدم زدنا..با هم بودنا،عشقا،خنده های از ته دل..

کنسرت..بازم استرس

لبخند عمیق..

آهنگای خاص،همخونیا،دست زدنا،بلیطامون

بستنی شاه توتی + آب نبات چوبی

آغوش مادر بزرگ..بوسیدن بابا بزرگ..

کیک خامه ای_شکلاتی

مهربونی های عمه، تعریفاش،خندهامون،پارک

فواره های رنگی..

دیدار با رفیق ،بستنی میوه ای

یهویی هامون با رفیق ِ عشق

چی بپوشیم سر قرار ها ..

و این خلاصه ای از همه لحظه های قشنگُ پر مهر تابستون ..

پی نوشت:اگه چشامونُ بیشتر باز کنیم، بهتر ببنیم  که خوبی ها و قشنگی های خیلی بیشتری وجود داره..این خود ماییم که گاهی فقط غما و ناراحتیا و لحظه های تلخ به خودمون یاد آوری می کنیم و از لحظات و خاطرات خوبُ زیبای زندگی مون غافل میشیم. چه بهتر که زندگی رو با  قشنگیاش ببینیم.باشد که رستگار شویم.

267

فوق العاده,عالی,محشر ..تمام این کلمات برای وصف شبی که تمام شد ناچیز است.هیجان و آرامشی داشت که. هرگز تجربه نکرده بودم.این که به طرز عجیبی بفهمی کنسرتِ یکی از دو خواننده محبوبت برای اولین بار در شهرتان برگزار میشود برای من چیزِ کمی نبود شاید رویا بود ولی حقیقت شد !و این باعث شور  بسیار در من شد گویا آن قدر هیجان زده شده بودم که میخواستم گلویم را رها کنم و جیغ بنفشی بکشم تا انرژی تمام نشدنی ام اندکی فروکش کند.قسمت قشنگش آنجا بود که رفیق فابریک جان و همسر جانشان هم مرا همراهی کردند و این باعث شد خوشحالیم چند صد برابر شود ..باید قدر همه لحظات خوب و زیبای زندگی را دانست و روزی هزار دفعه خدای بزرگ را شکر کرد,خدایا شکرت..

+بیست و پنج شهریور هزارُ سیصدُ نودُ پنج

بعدا نوشت:حیف که ما در عکس حضور نداشتیم و آن عقب تر ها نشسته بودیم و الکی برای خودمان ژست هم گرفته بودیم.همه آهنگ های مورد علاقه ام اجرا شد و این یعنی یک لبخند گنده :)با آهنگ خاطرات بچگی شروع شد و با آهنگ کم کم تمام شد .با وجود شش آهنگ باز هم برایم کم بود و میخواستم تا صبح از سر جایم جُم نخورم3>

پی نوشت:آن جایی که منُ رفیق جان با آهنگ" کم کم" بلند بلند میخواندیم :) البته من با همه آهنگ ها با عشق هم خوانی میکردم..ممنون پازلی های عزیز3>

266

رفیق عجب امنیت خوبیست.گاهی معجزه میکند انگار .میتوانی با خود خود خودت باشی ,بی تعارف ,بی ریا خالی از هر نوع دورویی خالی از هر چیزی که حالت را خراب کند.میتوانی آن قدر بخندی که اشک هایت سرازیر شود یا حتی تهدیدش کنی صدایش در نیاید که مبادا خنده ات بگیرد و معده درد لعنتی اوت کند و او هم با شیطنت های خودش هی خنده ات را در آورد.میشود که با تو حتی ساده ترین کارهای دنیا برایم شیرین و لذت بخش باشد ،که با هم آشپزی کنیم و سفره دو نفره بیندازیم و فیلم تماشا کنیم و من حین فیلم در حالی که کاسه صبرم لبریز شده بپرسم چه شد!اینجا چطور میشود؟آخرش چگونه است ؟و تو مثل همیشه جواب سوالاتم را بدهی و حتی لذت بخش تر از آن که روی مبل لم بدهیم و چای تازه دم با آن شکلات شیری های خوشمزه بخوریم  و تو طبق عادتت چایت را سرد بخوری و من بنالم که هی, چایمان سرد شد .یا میتوانیم با هم برنامه بریزیم و روانه سینما شویم و در حالی که فیلم مورد نظرمان تماشاچی ای ندارد برویم و فیلم تازه اکران شده را تماشا کنیم و آن چیپس فلفلی و بادام زمینی های خوشمزه را با لذت بخوریم و محو فیلم شویم و تو لابلای فیلم از من دستمال بخواهی و وسط آن سالن سیاه رد اشک را روی چشمان زیبایت ببینم و بغضم بگیرد از گریه ات!حتی بهتر از آن میدانی چیست!؟که با هم به کافه ی دنجی برویم و با لذت شکلات گلاسه مان را نوش جان کنیم و باز هم به جانت غر بزنم که من کیک شکلاتی میخواستم چرا نظرم را نپرسیدی و تو قاه قاه بخندی و بگویی تقصیر فروشنده دیوانه بود میبینی کم ارزش ترین چیز های دنیا ما را میخنداند چه نعمت بزرگیست !نعمتی که با تو تجربه اش میکنم رفیق من...چه بگویم که بدانی چقدر حالم خوب میشود با تو !وقتی کنار خیابان ها راه می رویم و باز هم تو برایم حرف میزنی,مغازه ها را نشانم میدهی انگار همه چیز در دستان ماست. میدانی !حتی ترس هایمان هم دوست داشتنیست وقتی از موتور سواران کنارمان میترسیم که مبادا...یا مثلا ! با هم نقشه بکشیم اگر به کسی مشکوک شدیم فقط بدویم و الفرار.. میبینی دنیای ما آن قدر ها هم بد نیست خیلی هم شیرین است همین حرف هایمان خنده هایمان حتی فحش هایمان همه و همه شیرین تر از کیک شکلاتیِ های خوشمزه است ..اینکه از آرزو های کوچک و بزرگمان حرف بزنیم به هم دیگر امید بدهیم، فوق العادس! آن شب هایی که تا نیمه شب بیدار ماندیم و خندیدیم یا آن پیتزای دو نفره با آن سیب زمینی های طلایی رنگ. صدای خنده هایمان کل آنجا را برداشته بود و حتی نشستن روی نیمکت پارک و آن هوای خنک یا یا یا هزار لحظه و خاطرات خوبی که باهم ساختیم و عکس های هنریمان ، راستی داشتم فراموش میکردم آن اصطلاح نسبتا زیبا هنگام عکس هایمان.خانه تکانیمان را بگو چقدر کیف داد.میبینی !لحظه های خوبمان تمام نشدنیست .این اعتماد این عشق ،این دوست داشتن خیلی گران قیمت است ..داستان رفاقت من و تو همچنان ادامه خواهد داشت...

265

و مشکل از جایی آغاز می شود که میفهمی وقتی میخواهی لب باز کنی و حرف های تلنبار شده در دلت را بازگو کنی ،یک قورباغه برزگ در گلویت قور قور میکند و حتی چشمانت هم پُر آب می شود ..زبانت کوتاه می شود .مثلِ یک احمق ! یک احمق به تمام معنا .آن موقع است که دلت می خواهد بمیری که این ضعف لعنتی را سرکوب کنیُ بگویی :بغض لعنتی گورت را گم کن،دست از سرم بردار،بگذار بگویم!این گونه رسوا ی عالمم نکن نکن نکن ..

+مخاطب پست هایی که خودم هستم را ذکر می کنم و این پست هم جزو همان هاست پس بخوانُ رد شو.

264

امان از روزی که دیگر حوصله ی کار های مورد علاقه ات را هم نداشته باشی .امان از روزی که همیشه و همه جا مسکوت و بی حوصله باشی .امان از روزی بفهمی نوشتن را هم نا خود آگاه کنار گذشته ای و روزها و ساعت ها و دقیقه ها از کنارت رد می شوند و میروند و تو همچنان با خود تکرار میکنی:"حوصله ندارم،خسته ام،چیزی برای نوشتن نیست،مگر اتفاق جدیدی افتاده که بنویسم!"و همین درگیری ها باعث عذابت می شود.. این ذهنِ خالیِ پُر ،این پارادوکس ها عذاب آور است..این عذاب را تمام میکنم،دوباره متولد میشوم،از همین امروز،از همین الان .

263

برگشتم ! با یه حال خوب..اگه بخوام این ده روزُ تو یه کلمه بگم، میگم"فوق العاده" .به معنی واقعی کلمه سبک شُدم ،آروم شدم ..وقتی رو صحن نشسته بودمُ منتظر اذانِ مغرب بودم انگار دنیا مال من بود آرامشِ غیر قابلِ وصفی داشتم یه حال عجیب! از نقاره خونه صداهای قشنگی میومد و یه لشکر آدم رو به روش واستاده بودنُ فیلم میگرفتن من اما غرق لذت بودم گوش میکردمُ حالم خوب بود تو اون لحظه فقط خوب بودم فقط واسه عزیزامُ اونایی که بهم التماس دعا گفته بودن از ته دل دعا می کردم ..من اون  تصویرای قشنگ ،اون صدای دلپذیر،اون فضا رو تو هیچ دستگاهی ضبط نکردم فقط نگاه کردم،گوش دادم و دقیقه به دقیقه شُ تو ذهنم حک کردم!حتی الانم که دارم مینویسم بغض دارم ..اونجام بغض داشتم ولی نترکید..الانم دلم بد جور هواشُ کرد..وقتی شب میشد انگار همه جا قشنگُ نورانی میشد گنبدای طلایی بیشتر خودنمایی می کردنُ تو چشم میومدن!حتی نمازی که اونجا خونده شد اینقدر بهم چسبید که دلم میخواست تا صبح همونجا بشینم هی نماز بخونم..نمیدونم اون همه زیبایی چجوری وصف کنم اما وقتی وارد رواقی که ضریح توش قرار داره شدم حال عجیب غریبی داشتم انگار بار اولم بود..چشای همه اشکی بود همه در حال دعا بودن همه میخواستن خودشونُ به ضریح بچسبونن ولی من آروم یه گوشه ایستاده بودمُ فقط نگاه میکردم انگار از همون فاصلم اون حال خوب بهم می رسید..