409

شاید علت این همه عصبی بودنم همین تنهایی باشه.اره خود خودشه. این که کسی رو نداری باهاش حرف و بزنی و مشکلاتتو بگی اونم اروم سرشو تکون بده و بگه اره حق با توعه خیلی غم بزرگیه.غمگین تز از اون اینه که نزدیک ترین آدم زندگیت حاضر نباشه بشینه  پای درد و دلات.شاید...

+تنها چیزی که تو این روزای بد حالمو خوب می کنه بارونه.میرم پشت پنجره و زل میزنم به آسمون.خدایا شکرت بابت این نعمتت

408

دلم چقد برای نوشتن تنگ شده.

یه عالمه حرف ناگفته دارم...

407

«دلم خیلی گرفته»...میدونی پشت این جمله سه حرفی یه دنیا حرف خوابیده.دیروز یک سال دیگه از عمرم هم گذشت .اصلا خوشحال نبودم یعنی کاری نکردی که خوشحال بشم.مثل پارسال.پارسالم روز تولدم غمگین بودم.این روزا خیلی تنها شدم به حالم توجه نداری و ازم ایراد میگیری میگی بد اخلاق شدم ولی نمیفهمی چرا ازم نمیپرسی چرا بد اخلاق شدم باهات.حتما برات فرقی نداره.شایدم دیگه منو نمیبینی.یه بغضی تو گلومه مثل غده.داره خفم میکنی.گاهی خیلی خسته میشم .خستم میکنی ولی نمیفهمی.تنها دلخوشیم دخترمه.دلم به اون گرمه....آه

406

میدونی این روزا تنها چیزی که میتونه حالمو جا بیاره اینه که باهام حرف بزنی ،  یه خورده نازمو بخری ازم بپرسی چمه که بی حوصلم .باهم دل سیر بخندیم که حال من برگرده سر جاش.عزیزترینم حال من خیلی وقته از سر جاش درومده و تنها کسی که میتونه درستش کنه تویی.تو درمون همه ی دردای منی.این روزا همش حس میکنم مثل قبل نیستی .بهم توجه نمیکنی باهام حرف نمیزنی اینا همه منو ریخته بهم.کاشکی خودت بفهمی.من نمیتونم بهت بگم یعنی نیستی که بگم..کاش یه ذره بهم توجه کنی و بگی چقدر دوستم داری کاش هر روز منو ببوسی بگی که چقدر دلت برای من تنگ میشه اون وقت میبینی چجوری مثل شکوفه های بهاری گل خندم میشکفه

 

405

بعد این همه وقت بازم برگشتم به اینجا.حال و هوای دلم منو کشوند اینجا.دلم تنگ شده برای نوشتن. برای گفتن حرفایی که گفتنش خیلی هم آسون نیست.

 

404

خصوصی 

ادامه نوشته

403

سلام جنین کوچولوی من.الان که دارم مینویسم درست 140 روزه که تو دل قلبم لونه کردی.چند باری خواستم واست بنویسم از تو از خودم از حسام ولی نشد.حال مامانیت خوب نبود.درست از روزی که جواب آزمایش مامانیت مثبت شد پر شدم از عالمه احساسای متفاوت.حس ترس حس لذت حس یه شیرینی عمیق کنج دلم .ولی تو فسقلی مامان خیلی مامانیتو اذیت کردی ولی حالا که میبینی اینجام و دارم برات نامه مینویسم حالم بهتره.اولاش اصلا باور نمی شد که تو داری تو بطن من رشد میکنی هی بزرگ و بزرگ تر میشی ولی کم کم باورم شد آخه عزیزم حضورت یه کم برای منو بابایی غیر منتظره بود و ما روزی هزار بار خدا رو به خاطر این اتفاق غیر منتظره تو زندگیمون شکر می کنیم.مامانی می دونی چیه راستش می ترسیدم از پس بزرگ کردن و تربیتت بر نیام ولی روز به روز که تو بزرگ تر میشی مامانیتم داره قوی تر و قوی تر میشه و خودشو برای روزای سخت و صد البته شیرین آینده آماده می کنه.کوچولوی نازم وقتی واسه اولین بار صدای قلب تو از دستگاه سونو فهمیدم یه احساس عجیبی داشتم قلبم تاپ تاپ می کرد گریم میومد ولی روم نشد گریه کنم.ماه های بعد که علاوه بر ضربان قلبت عکستم دیدم ذوقم هزار برابر شد هیچکی نمیفهمید فقط من میفهمیدم که کدوم سرته و کدوم بدنت و دست و پات .وقتی تو 16 هفته بودی دکتر بهم گفت که یه دختر کوچولو ناز تو دلم دارم.اون لحظه میخواستم جیغ بزنم از خوشحالی و بگم خدایا شکرت بغضم گرفته بود مامانی از خوشحالی بود خنده کنون از مطب اومدم بیرون به باباییت گفتم اونم رو ابرا بود.الان از اون روز یک ماه می گذره و من بیصبرانه منتظرم تا دوباره ضربان قلبتو بشونم و روی ماهتو ببینم نمیدونی چه احساس خوبیه وقتی اون غلطونه رو رو دلم بالا و پایین می کنه و من از مانیتور جلوم عکس تو رو می بینم.دخترم حدس می زنم تو خیلی شیطون باشی چون من خیلی زود حرکاتتو حس کردم اولاش میترسیدم ولی الان فقط منتظرم دراز بکشم و تو دلم بچرخی و برقصی و بزرگ شی... دوستت دارم.

402

ادامه نوشته

401

ادامه نوشته

400

اعتماد به نفسم به شدت اومده پایین.فکرم به هم ریختس.فکرای منفی داره دیوونم می کنه.نباید باورم بشه که از پس کاری بر نمیام.ولی داره باورم میشه.و این باور باعث نابودیمه...باید توانایی هامو ثابت کنم به همه.دلم نمیخواد کسی با خودش بگه این نمی تونه!از پسش برنمیاد.این فکرا دیوونم میکنه.فکر اینکه ایده آلش نیستم.دیگه وقتشه از اول شروع کنم سخته ولی باید باید تلاش کنم.من میتونم از پس هر کاری بر بیام.

اینکه تو فکر کنی بی دست و پام بدترین چیزه .خجالت می کشم ازت.فکرم خیلی درگیره.کاش میتونستم بهت بگم ولی نمیشه.نمیگم که ناراحت نشی.