262

پیش به سوی تو ..

"ای ضامنِ آهو،ضامنم شو .."

 

261

اولین بار که دیدمت برمیگرده به چهار سالِ پیش وقتی دوم دبیرستان بودم .با بچه هایی که هیچ کدومُ نمیشناختم تو یه کلاس دور هم نشسته بودیم،اون موقع من دوستی نداشتم یهو در کلاس باز شد و تو وارد شدی تو گرافیک ثبت نام کرده بودی اما اشتباهی اومدی کلاس ما و موندگار شدی.از همون اول که دیدمت فکر کردم یه دخترِ مغرورُ پررو و سر زبون داری و حدسم هم درست بود .تو از همون اول تو دل بچه ها جا شدی و با همه صحبت می کردی درست بر عکس من بودی ..تو مریمُ واسه دوستی انتخاب کردی منم یکی دیگه رو البته اون موقع ها اصلا به این چیزا فکر نمیکردم فازم فقط درس بود...میدونی! من اونموقع ها خیلی از تنهایی میترسیدم از این که تنها صبحانه بخورم یا تنها برم نماز یا هر چی!اون سال هیچ ارتباطی با هم نداشتیم ..سالِ بعدش،یعنی سال سوم من تو رو به راننده سرویسمون معرفی کردم آخه تو راهت دور بود و دنبال سرویس بودی منم بهت پیشنهاد دادم و این شد جرقه دوستی ما !از این طریق بود که خیلی بهم نزدیک تر شدیم از اون به بعد زنگای تفریح با هم بودیم،تلفنی صحبت می کردیم،حتی بعد هاخونه هم دیگه می رفتیم و این دوستی ما باعث شد حسودای زیادی داشته باشیم و یه آدمایی رو از خودمون دلگیر میکردم یادته دیگه!مریمُ اون دختره که تو سرویسمون بامن دوست بود.اما تو ارزششُ داشتی ..اون موقع زیاد دعوا می کردیم تو سر کله هم میزدیم، قهر میکردیم و واسه هم کُری میخوندیم یادته دیگه؟!هوم.واسه تو مهم ترین چیز غرورت بود ولی من دل نازک بودم و این بهونه خوبی بود که همش با هم  قهر باشیم ولی زیاد طول نمیکشیدو باز آشتی میکردیم.شایدم یه کسایی نمیتونستن ما رو با هم ببینن ولی  ما هر روز به هم نزدیک تر میشدیم..فکر کنم اولین دفعه من بودم که  اومدم خونه شما یادته اون روزُ؟!همه وسیله هاتُ یادگاریآ آلبوما همه رو بهم نشون دادی!یادت میاد واسه اینکه مامان بابا هامون راضی شن بریمُ بیایم چقدر حرص میخوردیم..هعی چه روزایی بود اون روزایی که دغدغه مون این بود چند دقیقم شده پیش هم باشیم کاش اون روزا یه بار دیگه بر میگشت ! ..اون روزی که ماکارانی پختیُ یادته چقدر تندُ خوشمزه شده بود یادته منم سرما خورده بودم اما تا تهشُ خوردمُ ،صدام دیگه در نمیومد.. وسظای سال بود که ف هم به ما اضافه شد ! شاید بهت  نگفتم ولی یه وقتایی بهش حسودی می کردم تو مرکز توجه بجه های کلاس بودیُ همه دوستت داشتند بر عکس من که همیشه منزوی بودم با همه گرم نمیگرفتم میبینی! ما نقطه مقابل هم بودیم و همین بود که کاملمون می کرد..فکرشُ میکردی یه روزی به اینجا برسیم!؟ من نه!!یهو چشم وا کردم دیدم عروس شدی راستش! هم ناراحت بودم که همه توجهت دیگه مال همسرته هم خوشحال بودم که بهترین رفیقم داره عروس میشه..روز عقد وقتی دیدمت خیلی عوض شده بودی !زیبا و خانم .همه میخندیدن اما من بغض داشتم آخه خوشبختیت آرزوم بود میدونی!من اینحور مواقع نمی تونم اشکمُ کنترل کنم..بعد  از اون کار آموزی دیگه کمتر همُ میدیدم تو درگیر بودی و من دلگیر از این که دیگه رابطمون مثل قبل نمی شه ..دیگه ندیدمت تا کنکور اون روز خوب یادمه ! استرس داشتیم یادته؟خیلی زود گذشت نه !یادته بعضی وقتا چقدر ازت ناراحت بودم ،میگفتم چقدر بی معرفت شدی حتی سر این باهم قهر میکردیم ولی از یه جایی به بعد همه چی بهتر شد دیگه با هم قرار میذاشتیم ،میومدی خونمون با هم بیرون میرفتیم! یادته بستنی فروشیِ رو دیگه..چقدر می رفتیم اونجا سر این که کی مهمون کی باشه دعوا میکردیم..همه چی خوب بود بینمون الانم خوبه ..چه خاطراتی که با هم نداشتیم چه حرفا که نزدیم..یادگاریایی هایی که به هم میدادیم کادو تولدا همه اینا باعث میشه بازم مثل دو تا رفیق کنار هم بمونیم با هم بخندیم ،گریه کنیم،همُ دلدای بدیمُ دلمون به هم قرص باشه.وقتی چند روز پیش قرار بود واسه اولین بار بیام خونه ی تو یه شوق خاصی داشتم یه حال خوب .خیلی خوشحال بودم شاید یکی از بهترین روزای عمرم بود که کنار تو بودم با هم حرف زدیم خندیدم حتی قهقهه زدیم،باهم ناهار درست کردیم،خرید کردیم،رفتیم گردش،رفتیم دیدن هم کلاسیامون ،با هم فیلم دیدیم و تو هی حرف زدی زدی و من با دقت گوش میدادم و درک میکردم این دختری که الان جلو من نشسته به معنای واقعی خستس دلگیرِ و رنجورِ و میسوختم وقتی کاری از دستم برا عزیزم بر نمیومد اما من از همین کارای کوچیکم واسه خوشحال کردنت دریغ نمیکنم اینکه تا بتونم کنارت باشم بخندونمت یا گوش باشم برا دردُ دلات واسه غرغرات ،واسه گله هات اینا پیشِ پا افتاده ترین کارایی که میتونم واست بکنم رفیق .میدونی وقتی میگی بهترینُ بی ریا ترین دوستتم،میگی تو با همه فرق داری میخوام هر کاری بکنم تا فقط تو خوب باشی، خوشحال باشی، وقتی لبات میخنده دلتم خوش باشه..خدایا این دختر بهترین رفیقِ دنیاس ،میشه بیشتر هواشُ داشته باشی!!

260

2 ماه بیشتر بود که ندیده بودمت !اما بلاخره قرار گذاشتیم که همُ ببینیم.بریم همون جا ! بازم من بستنی میوه ایُ تو شیر موز سفارش بدی..از دور میبینمت که داری با لبخند میای طرفِ من ،چشامُ ترسناک میکنم که بهت بفهمونم باید سر وقت میومدی نه با تاخیر اما تو انگار حالیت نیستُ بازم میندازی تقصیر  من ! با شوخیُ خنده وارد میشیم میریم بالا همونجایی که اون روز با بچه ها رفتیم.یادته؟! همون روزی که حالت خوب نبود گفتی الان نمیخوام برم خونه بیا بریم اونجا منم قبول کردم.اون شیر موز اضافه هه رو یادته؟!!حرف میزنی حرف میزنی و من باز هم نقشِ یه شنونده رو بازی می کنم و گاهی هم به فکر فرو میرم.میدونی! بعضی وقتا از خودم دلگیر می شم که حتی گاهی یادم میره دلتُ گرم کنم به اون خدایی که میگه بعد از سختی آسونیه که آدما تاوانِ کاراشونو میدن ،که هنوز هست چیزای قشنگی که بشه باهاش خندید ..تلپ تلپ عکس میگری میگی:"بیا عکس بگیریم خیلی وقته عکس دو نفره ننداختم" میگم:من خیلی وقته اصلا عکس ننداختم! و بازم سیلی از عکسآ و بازم لبخندی که رو لبای ما نقش می بنده...بستنیا مون آب میشه یهو سکوت می کنیم میریم تو فکر..بعضی آدما چطور میتونن به این اندازه بی معرفت باشن دلمون گرفتس از آدما ..دلِ هر دومون اما ما کم نمیاریم بازم میخندیم بازم مسخره میشیم.آدمای زیادی میان و میرن اما ما هنوز اونجا نشستیم انگار داریم اون دو ماهُ اندیُ جبران می کنیم بازم حرف حرف حرف..کاش هر روز پیشت بودم اونوقت با جونُ دل گوشِت میکردم،میدونی من بلد نیستم الکی اُمید بدم حتی بلد نیستم از اون حرفای قشنگ بزنم که حالتُ خوب کنم اما تو ببخش! من رفیقِ خوبی نیستم اما خوبِ که تو هستی :)ببخش کمُ کاستیامُ رفیقِ قشنگم 3>

259

داشتن یه دسته از آدما تو زندگیت یه امتیاز مثبته ،یه نعمت بزرگ ! یه جوری حالِ بدتُ عوض میکنن که خودتم نمیفهمی !.نمیفهمیُ حالت خوب میشه وسط بغض یهو قهقهه میزنی... این آدما خیلی محدودن !خیلی،اما همین معرفتشون، خند هاشون،حرفاشون،شوخیاشون ،همیناس که حال آدمُ سر جاش میاره .پس باید این آدما رو چشمات نگه داری _باید قدر بدونی _باید خدا رو شکر کنی. +هی حرف میزنیم هی میخندیم بازم از نو.بازم انرژی تو سلول سلول بدنم تزریق میشه ،،،

258

یادته چند سال پیشا که میومدیم خونتون اون بازیه رو انجام میدادیم"شهر بازی".اون نقشه نسبتا کوچکِ ایرانُ برمیداشتیم میذاشتیم جلومونُ به ترتیب اسم یه شهریُ انتخاب میکردیم بقیه باید پیداش میکردن هر کی زود تر پیدا میکرد باید اسمِ شهر بعدیُ اون می گفت. خیلی کیف میداد.دیشبم این بازیُ کردیم و بعدشم اسم فامیل :)چه سوتیا که ندادیم، آخه اشیاء یوز پلنگ پلاستیکی؟:دی یه سریا شم که اصلا نمیشه گفت :))غذا: از "ی"یخ پلو :دی یا اسم از گاف:گرگعلی .چه شبِ خوبی بود !خندهای از ته دل خیلی خوبه ...شُکر3>

257

گاهی هم برای خودت باش

سراغِ جعبه لاک های رنگارنگت برو

موهایت را شانه بزن،،،بباف

لباس فیروزه ای تازه ات را بپوش

رُژ مورد علاقه ات را بزن

برای خودت کیک شکلاتی آماده کن

و فنجانی چای تازه دم در کنارش

در تنهایی چایت را بنوشُ لذت ببر

در حالی که جلوی آن جعبه سیاه نشسته ای !

برای خودت عشق بساز...عشقی از جنس خودت

گاهی برای دلِ خودت خوش باش ...

256

یه جا شنیدم یکی میگفت:"خدا به کسی الکی باج نمیده.اینقد مالش ت میده،رنجش ت میده،بهت سخت میگیره اما آخرش بهترینا رو واست رقم میزنه!فقط باید صبوری کنی."

255

میگی:"هنوز روزای خوش ت اونجا گذاشته و انتظارتُ می کشه"خیلی خوشحالم.. حضور هر لحظت مثل یه رویای شیرینه ..حرفایی که میزنیُ دلم و قرص می کنی ..آرومم میکنی!یواشکی بغلم می کنی و قربون صدقم میری که «میم» حسودی نکنه..چجوری اینقد میتونی خوب باشی؟!

254

از همون پچگیامم یادمه چفدر باهم خوب بودیم،چقدر میومدم پیشت میموندم ،چقدر با هم میخندیدم،حتی یه وقتایی هم بود که من یه حرفایی میزدم تو ناراحت میشدی باهام قهر میکردی!یادته یه بار بهت گفتم وسواس داری و تو چقد ناراحت شدی..از اون روز محلم نمی ذاشتی ولی آخرش آشتی کردیم.یادته چقدر با هم بازی میکردیم باهم میرفتیم پارک،تاب سواری چه روزایی بودا ..یه بارم یادته منُ توُ عین رفته بودیم اون پارکه آخرِ سر منُ اون چقد دعوا کردیم و تو سعی داشتی جدامون کنی..یادته اون اتاق بالا که با هم بازی میکردیم،یادته میومدم خونتون میموندم تا پیشت باشم..یادته موهات چقدر مشکیُ بلند بود..حتی یه بارم میخواستی بری دانشگاه تون من باهات اومدم تا اونجا چه خوب بود اون روزا!کاش میشد برگردیم به اون روزا ...اختلاف سنی داشتیم...اونم 11-10 سال اما به چشم نمیومد .یادته چقدر با هم میخندیدیم الانم میخندیم ...الانم دوست دارم هر جا هستی پیشت باشم.راستی!یادته یه بار که داشتم با مامان غیبتتُ می کردم فهمیدیُ بام قهر کردی :)چند سال بعدش تو عروس شدی!حتی عروس شدنتم باعث نشد ازت دور شم...یادته بهم قول داده بودی روز عروسیت منُ به عنوان ساقدوشت ببری آرایشگاه..میدونی اون روز که به خاطرِ حرف یکی دیگه زدی زیر قولت چقدر دلم شکست!!من همش 9 سالم بود...میدونی چقدر شوقُ ذوق داشتم اون موقع کنارت باشم اما اشکال نداره ...یادم رفت مثلِ خیلی چیزای دیگه...حتی بعد عروسیتم هی میومدم خونت ،میخواستم بمونم پیشت و یه چیزِ عجیبی ما رو کنار هم خوب میکرد...اون روزی که با هم رفتیم باشگاه یادته؟حتی قبل ترشم یادته با هم رفتیم مدلای لباس عروس ببینیم تا انتخاب کنیم..شاید تو یادت نباشه اما من همشُ یادمه.اون روزُ که میخواستی با شوهرت بری بیرون یادته؟ منُ محی هم اومدیم باتون .رفتیم تو اون موزه هه یا اون روزی که باهم رفتیم شهر بازی سواری اون قطاره شدیم...میبینی عزیزِ من خاطره های قشنگمون خیلی زیادن.بعد چند سال بچه دار شدی بچتُ هزار برابر خودت دوست داشتم از همون اول خودشُ جا کرد تو دلم...یادته میومدم پیشت میموندم تا کمک حالت باشم.اون روزی که تو خواب بودیُ فسقلیتُ سپردی بودی دستم یادته؟جیش کرد رو پام :)نمیخوام قسمتای بدشُ یادم بیاد و لی ناخود آگاه میاد ...میدونم دوستم داشتی !میدونم از سر خیر خواهی اون حرفا رو میزدی من اشتباهمُ پیذیرفتم تو گناهی نداشتی و من هیچ وقت ازت کینه به دل نگرفتم..یادته اون روز اول که بچه به دنیا اومده بود در گوشم گفتی" حلالم کن"من حلالت کردم...من همیشه دوستت خواهم داشت میدونم که تو هم دوستم داری...میگی برات عزیزم...میگی چقدر ما پیش هم خوبُ شادیم!میگی با من همش میخندی..چه خوبه این حسُ حال...چه خوبِ که حتی وقتی بهم نگاهم میکنیم خندمون میگیره!ما وابستگی عجیبی به هم داریم...وقتی موقع رفتن همُ بغل میکنیم خیلی دلچسبِ...میخوام سعی کنم نزارم دور شیم از هم میخوام همیشه همینجور بمونیم و این حالُ هوای خوب تموم نشه بینمون حتی اگه مشکلاتمون سر به فلک بکشه...میم الفِ عزیزم3>

253

 :(