376
بلاخره موفق شدم تو جلسات هفتگی گروه کوهنوردی ...شرکت کنم.یک حس خاصی داشتم که تا حالا تجربه نکرده بودم.با وجود اینکه شب قبل فقط دو ساعت خوابیده بودم،پنج صبح از خواب پاشدم.تند تند کوله مو با کمک مامان بستیم.هر چی دم دستش اومده بود گذاشته بود تو کیف من بیچاره!آخه کی تو کوه کیک تولد میخوره آخه مهربون من:)پُشتم داشت میشکست از بس سنگین شده بود.اونقد حالم خوب بود که نفهمیدم اول.عین میم اومد دنبالم و رفتیم به جایی که اتوبوسا واستاده بودن.دو تا اتوبوس بود.یکی مال خانما.یکی آقایون.با همه سلام علیک کردم.کسی هم سن و سال خودم نیافتم.حدود یک ساعت و ربع تا مقصد طول کشید.پیاده که شدیم یک باد سردی میومد.دره نوردی بود.اول یه عالمه سر بالایی رفتیم.نفسم گرفته بود ولی به رو خودم نیاورم و همچنان پر قدرت ادامه دادم.بعدش سر پایینی بود.یه کم که رفتیم جلو دو چشمه خیلی قشنگ ظاهر شد جلو چشممون.هر چی میرفتیم جلو مگه تموم میشد.!!من که مرده بودم ار هیجان.هر چی میرفتیم همه جا خوشگل تر می شد.یه سره فقط می رفتیم.هزار تا چشمه ،آبشار،حوضچه.بی نظیر بود.پاک،زلال،زیبا.فقط و فقط یه چیزی کم بود،دوریبین عکاسی.که اگه داشتمش هزار تا عکس خوشگل و هنری میگرفتم و کِیفش و میبردم.قبلنم گفتم عکس گرفتن با گوشی کار مسخره ایه .اگه می خواستمم گوشیم خاموش شده بود.یه دختره ای دوربین داشت.چند تا عکس گروهی از ما گرفت.رفتیم جلو.رفتیم.رفتیم.مسیر عالی بود.مشکل فقط کوله ی سنگین بود.به قول معروف دیگه تجربه شد.دفعه ی بعد کوله مو عوض میکنم اینقدم خرتُ پرت برنمیدارم که پدر کتف و شونم در بیاد.بله!بالای تپه که بودیم همه چا خیلی قشنگ بود.انگار همه جا زیر پامون بود.حس پرواز داشت.آسمون آبی و صاف ،تمیز.یه نیمچه آفتاب ملایم بود.هوا معرکه بود.صدای شر شر آب تمومی نداشت.گه گُداری صدای پرنده هام میومد.بچه ها (البته بچه که چه عرض کنم همه بالای 25 بودن)بکوب می رفتن.من خسته شده بودم ولی چیکم در نیومد.عشق که باشه دیگه خستگی معنی نداره.یه جا قرار بود از عقب بیوفتم تو آب که عین میم زحمت کشید و منو گرفت.دمش گرم خدایی هوامُ داشت.هم نورد خوبی هست و خواهد بود.بعد چهار ساعت یک سره راه رفتن رفتیم برای صبحانه.راستیتش زیاد نچسبید بهم.نون تازه و چایی شیرین کم بود.زیاد نخوردم.دوباره بکوب راه افتادیم.هنوز نصف مسیرم نرفته بودیم.جلو تر که رسیدیم هر لحظه با یه چالشی رو به رو بود از جاهای شیب و باریک تو آب باید رد میشدیم.با دقت و تمرکز.یه کوچولو سخت بود ولی دوست داشتم.آقای سرپرست هم که مرتبا تشویقمون می کردم و انرژی میداد.آهان راستی دست اون آقایی که بهم باتوم داد درد نکنه.خیلی به دردم خورد اگه نبود صد بار میوفتادم.خدا عمرش بده.بنده خدا فهمید تازه کارم خودش گفت بیا من از خدامه یکی بگیره ازم.منم از خدا خواسته گرفتم.خلاصه که حالشُ بردم .بهترین جمعه ی زندگیم بود.همچین حس ورزشکاری بهم دست داده بود.حالا به هدفم هم رسیده بودم.خداروشکر3>
پی نوشت1:تا دو هفته آینده نمیتونم تو برنامه ای شرکت کنم.برنامه این هفته صعود به قله س و هفته بعد هم سفر یک روزه به شهر کرد و صعود به قله جهان نما.خانمه میگفت حد اقل باید یک سال برنامه سبک شرکت کنی تا بتونی از پسِ برنامه های سنگین بربیای.میریم جلو ببینیم چی میشه.به اُمید حدا.
پی نوشت2:از سر تا پای بدنم گرفته.عادت نداشتم که.حدودا سی کیلومتر پیاده رفتیم رو سنگلاخُ تپه و فلان.
پی نوشت3:اولین روز درس خوندن نسبتا خوب پیش رفت.یک فصل از سیستم عامل (مقسمی) خوندم و تست هاشم زدم .بد نبود.فردا از هشت صبح پیش به سوی کتابخانه ی فلان و درس خوندن و عشق و رسیدن به هدف.
375
.یه دسته گل ِ نازم روی میز بود.شبیه دسته گل عروس بودا.چهار تا رز بنفشِ کم رنگ که به با سلیقه ترین نحو ممکن پیچیده شده بود.پایینش یه ربان صورتی بود.برای چندمین بار بغلت کردم.فوت کردم شمعامو.آرزو یادم رفت .فقط خواستم همیشه بمونی برام.خوشحال بودم.میخندیدیم.شاد بودیم.چی بهتر این ؟!گفتی اول کادو هاتو باز کن.باز کردم.با اولین کم مونده بود بزنم زیر گریه.کتابای مورد علاقم.«من پیش از تو» و «پس از تو».بهترین کادوی عمرم شد .ممنونم.ممنونم . و تو همیشه بهترین دوست،رفیق،خواهر،همدم،عشق...خواهی ماند بهترین من.
خداروشکر3>
374
تکه هایی از کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید:
1- بادی ناگهان اِدی را بلند کرد و او را مثل ساعت جیبی در انتهای زنجیری چرخاند.انفجاری از دود او را در برگرفت و تمام بدن او را در امواجی از رنگ گم شد.آسمان انگار پایین آمده بود تا به حدی او حس میکرد آسمان مثل یک لحاف مچاله شده به پوست او میخورد.بعد دوباره به حالتی انفجاری پخش شد و مثل یشم سبز رنگ شد.ستاره ها ظاهر شدند.میلیون ها ستاره مثل نمکی که روی گنبد کبود آسمان پاشیده باشند...
2- روبی:این را از من یاد بگیر.نگهداشتن خشم مثل سم است.تو را از درون میخورد.ما فکر می کنیم که نفرت سلاحی است که به سمت شخصی که به ما آسیب زده اشاره می رود.اما نفرت شمشیری با تیغه خمیده است و با این شمشیر ما به خود آسیب میزنیم.
3- به نظر مردم عشق همچون شیئی است که در زیر سنگی نهفته باشد.اما عشق صورت های مختلفی به خود می گیرد و برای هیج مرد و رنی به یک شکل نیست.پس آنچه که مردم از عشق دربافت می کنند نوع خاصی از عشق است.عشق اِدی به مارگریت از نوع خاصی بود.یک عشق توام با قدر شناسی،عشقی عمیق اما بی سر و صدا.نوعی عشق که او می دانست با چیز دیگری جایگزین نمی شود.وقتی که مارگریت رفت،روزها دیگر برای اِدی بوی غربت می داد.او دل مرده شد.
4- عشق مثل باران گاهی از بالا تغذیه میکند و زوج ها را غرق در لذت می کند.اما گاهی زیر حرارت خشم زندگی عشق در سطح زندگی می خشکد و باید از پایین تغذیه کند،به ریشه ها برسد تا خودش را زنده نگهدارد.
5- خطوطی در روبی پایر شکل گرفت،همان گونه که خطی در جای دیگر شکل می گیرد:پنج نفر منتظر در پنج خاطره منتخب،برای دختر کوچولویی به نام اِمی یا آنی تا اینکه او بزرگ شده،عشق بورزد،به پیری برسد و بمیرد و بلاخره پاسخ سوال هایش را بیابد،اینکه چرا زندگی کرده و برای چی زندگی کرده است. و در این خط حالا پیر مرد ریش و سبیل دار بود با کلاهی نمد و فکی کج و معوج که در محل اجرای موسیقی استارداست منتظر بود تا سهم خود را از راز بهشتی برگیرد:اینکه هر کسی بر دیگری اثر می گذارد و آن دیگری در نفر بعدی اثر گذار است و جهان پر از قصه هاست.اما همه داستان ها یکی است.
پایان.
373
اِدی پیرمردیست که در یک شهربازی ساحلی شغل تعمیرکاری و نگهبانی دارد و در شروع داستان در اثر سقوط یکی از وسایل بازی ، در حالیکه سعی در نجات دخترکی دارد کشته می شود . ادی بعد از مرگ به بهشت می رود اما بهشت با آنچه تصور او بوده تفاوت بسیار دارد در آنجا پنج نفر متنظر او هستند تا علت اتفاقات مختلف زندگی او را برایش توضیح داده و به او آرامش دهند . توی کتاب می گه که بهشت برای درک کردن زندگی خاکی است .
میچ آلبوم یک نویسنده آمریکایی و یک مسیحی معتقد است که موضوعات مورد علاقه اش «حيات پس از مرگ» و «عبور از زندگي زميني» هستند .
برگرفته ار وبلاگ: معرفی کتاب
تکه ای از کتاب:
مرد آبی گفت:«هیچ زندگی هدر نمی رود،تنها زمانی را که ما هدر می دهیم زمانی است که فکر می کنیم تنها هستیم.»
371
370

369
368

367
366
پر از حس قشنگِ بهارم.
365
364
بخشی از کتاب:این که معنای پول برای خیلی از آدم ها معنایی به جزء مرگ یا زندگی نمیدهد،«پول،پول پول...»مادرم آن را این گونه تعریف می کرد،حتی وقتی از او برای خریدن یک دفترچه سی پفنیک پول میخواستیم،او می گفت:«پول،پول،پول،عشق،عشق،عشق.»
پی نوشت:کتاب «پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید»رو شروع کردم.حدس می زنم خیلی هیجان انگیز باشه.
363
362
361
360

359
358
پی نوشت:تکه ای از کتاب عقاید یک دلقک.هاینریش بل.
357
تو کنکور کارشناسی( نرم افزار) موفق بشم و در دانشگاه سراسری پذیرفته شم.!
حداقل روزی 7 /8 ساعت درس بخونم.
اطلاعات کامپیوتری مو بالا ببرم.
هر هفته یا حد اقل هر دوهفته به طور مداوم برم کوه.
صبح ها دیر تر از ساعت 9 از خواب پا نشم.
حتی یک نماز صبحِ قضا شده نداشته باشم.
سعی کنم اصلا پشت کسی حرف نزنم .اصلا!
هر دو هفته یک کتاب بخونم.
356
355
354
353
352
خوش اومدی جانِ من.
پُشت نوشت:یه خورده مونده بود به تحویل سال یهو به مامان گفتم کاش وقتی سال نو می شد.بهار میومد،گلا شکوفه می دادن،همه چی بوی تازگی و طراوت داشت ،یه ذره فقط یه ذره از رفتارا زشتِ ما آدمام کم می شد.کاش زمستون بدیامون برمی داشت با خودش می برد اون دور دورا ..کاش!