378

نصف خوشبختیم با تو كامله٬بابای من.مرد من.اولین عشق زندگیم.همیشه بمون برام.

377

دنیای بی رحم تو رو به من بدهکاره ...!

 

376

اولین و بهترین تجربه زندگیم.

بلاخره موفق شدم تو جلسات هفتگی گروه کوهنوردی ...شرکت کنم.یک حس خاصی داشتم که تا حالا تجربه نکرده بودم.با وجود اینکه شب قبل فقط دو ساعت خوابیده بودم،پنج صبح از خواب پاشدم.تند تند کوله مو با کمک مامان بستیم.هر چی دم دستش اومده بود گذاشته بود تو کیف من بیچاره!آخه کی تو کوه کیک تولد میخوره آخه مهربون من:)پُشتم داشت میشکست از بس سنگین شده بود.اونقد حالم خوب بود که نفهمیدم اول.عین میم اومد دنبالم و رفتیم به جایی که اتوبوسا واستاده بودن.دو تا اتوبوس بود.یکی مال خانما.یکی آقایون.با همه سلام علیک کردم.کسی هم سن و سال خودم نیافتم.حدود یک ساعت و ربع تا مقصد طول کشید.پیاده که شدیم یک باد سردی میومد.دره نوردی بود.اول یه عالمه سر بالایی رفتیم.نفسم گرفته بود ولی به رو خودم نیاورم و همچنان پر قدرت ادامه دادم.بعدش سر پایینی بود.یه کم که رفتیم جلو دو چشمه خیلی قشنگ ظاهر شد جلو چشممون.هر چی میرفتیم جلو مگه تموم میشد.!!من که مرده بودم ار هیجان.هر چی میرفتیم همه جا خوشگل تر می شد.یه سره فقط می رفتیم.هزار تا چشمه ،آبشار،حوضچه.بی نظیر بود.پاک،زلال،زیبا.فقط  و فقط یه چیزی کم بود،دوریبین عکاسی.که اگه داشتمش هزار تا عکس خوشگل و هنری میگرفتم و کِیفش و میبردم.قبلنم گفتم عکس گرفتن با گوشی کار مسخره ایه .اگه می خواستمم گوشیم خاموش شده بود.یه دختره  ای دوربین داشت.چند تا عکس گروهی از ما گرفت.رفتیم جلو.رفتیم.رفتیم.مسیر عالی بود.مشکل فقط کوله ی سنگین بود.به قول معروف دیگه تجربه شد.دفعه ی بعد کوله مو عوض میکنم اینقدم خرتُ پرت برنمیدارم که پدر کتف و شونم در بیاد.بله!بالای تپه که بودیم همه چا خیلی قشنگ بود.انگار همه جا زیر پامون بود.حس پرواز داشت.آسمون آبی و صاف ،تمیز.یه نیمچه آفتاب ملایم بود.هوا معرکه بود.صدای شر شر آب تمومی نداشت.گه گُداری صدای پرنده هام میومد.بچه ها (البته بچه که چه عرض کنم همه بالای 25 بودن)بکوب می رفتن.من خسته شده بودم ولی چیکم در نیومد.عشق که باشه دیگه خستگی معنی نداره.یه جا قرار بود از عقب بیوفتم تو آب که عین میم زحمت کشید و منو گرفت.دمش گرم خدایی هوامُ داشت.هم نورد خوبی هست و خواهد بود.بعد چهار ساعت یک سره راه رفتن رفتیم برای صبحانه.راستیتش زیاد نچسبید بهم.نون تازه و چایی شیرین کم بود.زیاد نخوردم.دوباره بکوب راه افتادیم.هنوز نصف مسیرم نرفته بودیم.جلو تر که رسیدیم هر لحظه با یه چالشی رو به رو بود از جاهای شیب و باریک تو آب باید رد میشدیم.با دقت و تمرکز.یه کوچولو سخت بود ولی دوست داشتم.آقای سرپرست هم که مرتبا تشویقمون می کردم و انرژی میداد.آهان راستی دست اون آقایی که بهم باتوم داد درد نکنه.خیلی به دردم خورد اگه نبود صد بار میوفتادم.خدا عمرش بده.بنده خدا فهمید تازه کارم خودش گفت بیا من از خدامه یکی بگیره ازم.منم از خدا خواسته گرفتم.خلاصه که حالشُ بردم .بهترین جمعه ی زندگیم بود.همچین حس ورزشکاری بهم دست داده بود.حالا به هدفم هم رسیده بودم.خداروشکر3>

پی نوشت1:تا دو هفته آینده نمیتونم تو برنامه ای شرکت کنم.برنامه این هفته صعود به قله س و هفته بعد هم سفر یک روزه به شهر کرد و صعود به قله جهان نما.خانمه میگفت حد اقل باید یک سال برنامه سبک شرکت کنی تا بتونی از پسِ برنامه های سنگین بربیای.میریم جلو ببینیم چی میشه.به اُمید حدا. 

پی نوشت2:از سر تا پای بدنم گرفته.عادت نداشتم که.حدودا سی کیلومتر پیاده رفتیم رو سنگلاخُ تپه و فلان.

پی نوشت3:اولین روز درس خوندن نسبتا خوب پیش رفت.یک فصل از سیستم عامل (مقسمی)  خوندم و تست هاشم زدم .بد نبود.فردا از هشت صبح پیش به سوی کتابخانه ی فلان و درس خوندن و عشق و رسیدن به هدف.

375

به ضرس قاطع میتونم بگم واسه اولین بار تو  زندگیم سوپرایز شدم.اونم چه سوپرایزی!حالم گرفته بود سر بحثاتون ولی وقتی وارد خونه شدم و دیدم همه جا تاریکه و گوشه اتاقِ تاریک یه عالمه بادکنکای خوشگل  رو میز، یه کیک قشنگ با شمع بیستِ روشن روشُ  چهار تا بسته کادوی ربان پیچ شده.میپرم بغلت .یه عالمه هیجان فوران نشده دارم که روم نمیشه بدم بیرون.یه دسته گل ِ نازم روی میز بود.شبیه دسته گل عروس بودا.چهار تا رز بنفشِ کم رنگ که به با سلیقه ترین نحو ممکن پیچیده شده بود.پایینش یه ربان صورتی بود.برای چندمین بار بغلت کردم.فوت کردم شمعامو.آرزو یادم رفت .فقط خواستم همیشه بمونی برام.خوشحال بودم.میخندیدیم.شاد بودیم.چی بهتر این ؟!گفتی اول کادو هاتو باز کن.باز کردم.با اولین کم مونده بود بزنم زیر گریه.کتابای مورد علاقم.«من پیش از تو» و «پس از تو».بهترین کادوی عمرم شد .ممنونم.ممنونم . و تو همیشه بهترین دوست،رفیق،خواهر،همدم،عشق...خواهی ماند بهترین من.

خداروشکر3>

 

374

حیف!تموم شد.خیلی حیف بود.هر چی کمتر میخوندم بیشتر میخواستم ازش سر دربیارم.کتاب و میگم.پنج نفری....همه چیشُ دوست داشتم.اسمش،نویسندش(که شاهکاره) و ترجمه ی عالی و روونش.نه توش اسمای عجق وجق خارجکی داشت نه خیلی پیچیده بود خسته کننده باشه.دست آقای  «میچ آلبوم» نویسنده گرامی و آقای  «عیرضانوری» برای ترجمه خوبشون درد نکنه.ما که کیفشُ بردیم.شمام برید بخونید و حظ(هز.حض .حز.هذ.هض.هظ) کنید .قصه ی خیلی خاص و جدیدی بود برای من و روان.تنها انتقادی که از کتاب دارم از جلدشه.زیاد روش کار نشده.یه تصویر ساده هست از چند تا پله و یه عالمه گلای زرد کنارش.تو آسمون رنگین کمونه پرستو هام در حال پرواز(تصویر از بهشت). انتشارات آوای مکتوب.اسم کتاب و که سرچ زدم خیلی جلدای جالب تری براش بود.به هر حال !قیمت کتاب عالی بود.فقط 7000 تومن.اگه هفتاد هزارتومنم بود ارزش خریدن داشت فقط من حالا حالا ها موفق به خریدنش نمی شدم :دی .شخصیتاِ و قصه های زندگی اِدی(اِدوارد) ،مرد آبی،مارگریت،فرمانده،خانمِ روبی،دختر کوچولو ها آنا و تالا حتی خود روبی پایر همش  خیلی جذاب بود.سعی می کردم همه شونو تجسم کنم.خداکنه مام بهشتی باشیم و این 5 نفرُ ملاقات کنیم و از چیزایی که تو زندگیمون بوده و ما ازش بی خبر بودیم سر دربیاریم.هیجان انگیزه!

تکه هایی از کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید:

1- بادی ناگهان اِدی را بلند کرد و او را مثل ساعت جیبی در انتهای زنجیری چرخاند.انفجاری از دود او را در برگرفت و تمام بدن او را در امواجی از رنگ گم شد.آسمان انگار پایین آمده بود تا به حدی او حس میکرد آسمان مثل یک لحاف مچاله شده به پوست او میخورد.بعد دوباره به حالتی انفجاری پخش شد و مثل یشم سبز رنگ شد.ستاره ها ظاهر شدند.میلیون ها ستاره مثل نمکی که روی گنبد کبود آسمان پاشیده باشند...

2- روبی:این را از من یاد بگیر.نگهداشتن خشم مثل سم است.تو را از درون میخورد.ما فکر می کنیم  که نفرت سلاحی است که به سمت شخصی که به ما آسیب زده اشاره می رود.اما نفرت شمشیری با تیغه خمیده است و با این شمشیر ما به خود آسیب میزنیم.

3- به نظر مردم عشق همچون شیئی است که در زیر سنگی نهفته باشد.اما عشق صورت های مختلفی به خود می گیرد و برای هیج مرد و رنی به یک شکل نیست.پس آنچه که مردم از عشق دربافت می کنند نوع خاصی از عشق است.عشق اِدی به مارگریت از نوع خاصی بود.یک عشق توام با قدر شناسی،عشقی عمیق اما بی سر و صدا.نوعی عشق که او می دانست با چیز دیگری جایگزین نمی شود.وقتی که مارگریت رفت،روزها دیگر برای اِدی بوی غربت می داد.او دل مرده شد.

4- عشق مثل باران گاهی از بالا تغذیه میکند و زوج ها را غرق در لذت می کند.اما گاهی زیر حرارت خشم زندگی عشق در سطح زندگی می خشکد و باید از پایین تغذیه کند،به ریشه ها برسد تا خودش را زنده نگهدارد.

 5-  خطوطی در روبی پایر شکل گرفت،همان گونه که خطی در جای دیگر شکل می گیرد:پنج نفر منتظر در پنج خاطره منتخب،برای دختر کوچولویی به نام اِمی یا آنی تا اینکه او بزرگ شده،عشق بورزد،به پیری برسد و بمیرد و بلاخره پاسخ سوال هایش را بیابد،اینکه چرا زندگی کرده و برای چی زندگی کرده است. و در این خط حالا پیر مرد ریش و سبیل دار بود با کلاهی نمد و فکی کج و معوج که در محل اجرای موسیقی استارداست منتظر بود تا سهم خود را از راز بهشتی برگیرد:اینکه هر کسی بر دیگری اثر می گذارد و آن دیگری در نفر بعدی اثر گذار است و جهان  پر از قصه هاست.اما همه داستان ها یکی است.

پایان.

 

373

اِدی پیرمردیست که در یک شهربازی ساحلی شغل تعمیرکاری و نگهبانی دارد و در شروع داستان در اثر سقوط یکی از وسایل بازی ، در حالیکه سعی در نجات دخترکی دارد کشته می شود . ادی بعد از مرگ به بهشت می رود اما بهشت با آنچه تصور او بوده تفاوت بسیار دارد در آنجا پنج نفر متنظر او هستند تا علت اتفاقات مختلف زندگی او را برایش توضیح داده و به او آرامش دهند . توی کتاب می گه که بهشت برای درک کردن زندگی خاکی است .

میچ آلبوم یک نویسنده آمریکایی و یک مسیحی معتقد است که موضوعات مورد علاقه اش «حيات پس از مرگ» و «عبور از زندگي زميني» هستند .

برگرفته ار وبلاگ: معرفی کتاب

 

تکه ای از کتاب:

مرد آبی گفت:«هیچ زندگی هدر نمی رود،تنها زمانی را که ما هدر می دهیم زمانی است که فکر می کنیم تنها هستیم.»

 

372

از عکس گرفتن با گوشی م ت ن ف ر م !

371

بازم کتاب جدید.دنیای جدید.احساس جدید.چقد منتظر این کتاب بودم.«روی ماه خدا را ببوس!».حتی یه شب خواب دیدم رفتم تو یه کتاب فروشی و این کتاب و خریدم.جالب نیست؟!این همه کتاب چرا این کتاب حالا؟ نمیدونم!خدا میدونه.رنگ آبیِ خوشرنگه جلد کتاب،حتی فونت اسم کتاب و بیشتر از همه اسم کتاب بهم آرامش میده.خیلی دوستش دارم.میخوام بخونم ازش سر دربیارم.بعد از اینکه کتابی که در دست خوندن دارم(پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید.)شاید این و شروع کنم.دو تا کتاب دیگه هم گرفتم.سیستم عامل و ذخیره و بازیابی.درس و کنکوره.فردا میرم یک کتابخونه ی دیگه رو که به خودنمون نزدیک تره سر میزنم ببینم به درد میخوره یا نه! ان شالله به امید خدا از شنبه جدی میشم یه کنکوری:)

 

370

چه سال پر برکتی بود امسال.جدی میگما خیلی خوب بود اصن.یک هدیه هایی گرفتم.همه چیزایی که دلم میخواست.البته از اونجایی که آدم بسیار رُکی هستم به افراد محترم که میخواستن برام کادو بگیرن از قبلش سفارش میدادم(بیشتر خودشون سوال می کردن چی میخوای!) به نظرم اینجوری هم خیلی خوبه که وقتی کسی از سلیقه و علاقه کسی خبر نداره حالا غیر مستقیمم شده زیر زبونش بکشه بیرون.کادو هایی که امسال گرفتم خیلی کم نظیر بود و سالای گذشته از این خبرا نبود که .بهترینش کتاب «بیلی» بود که از خیلی وقت پیش قصد خریدنش رو داشتم که میمِ عزیزم برام گرفت و به من هدیه داد به علاوه یه شاخه گل ِ آبی خوشگل.از همه بهتر ترش کفشه کوهنوردی بود،اینقد ذوق کردم و باهاش راه رفتم.گوشواره های اهدایی ِ مادر ِ جانم برا خودش مقوله ی جدایی بود.خیلی ظریف و خوشگله.و... بابای مهربونم که بلاخره (بعد یک سال)بهم این اجازه رو داد که با گروه ...برم کوه نوردی . این یکی رو از همه بیشتر دوست داشتم.خوشبختی چیه مگه؟همیناس دیگه ! آره خودِ خودشه.خدا رو شکر.

20170404_131953~2.jpg

369

یه بهار دیگه هم از عمرمون در حال عبورِ.با این یکی میشه بیستمی.بیستمین بهار زندگیم.خیلی دوست دارم که تو بهار به دنیا اومدم.تو بهار اصن همه چی بوی تازگی میده. بوی اُمید.خیلی خوبه.باید بگم روی هم رفته نوزده سالگی خوبی داشتم.کلی چیز یاد گرفتم.کلی کتاب خون شدم.کلی کتاب دار شدم.کلی آدما رو بیشتر شناختم.کلی نقطه ضعفامُ کم کردم.کمی شکست خوردم ولی الان قوی تر از همیشه،خوشحال تر از همیشه پر امیدُ پر انرژی تر از همیشه می نویسم که بیستمین بهار زندگیم مبارک.از خدای مهربونم میخوام که همین جور که کلی نعمت برام ریختُ پاش کرده.کلی بهم لطف و مهربونی کرده و آدمایی خوب و فداکاری رو بهم هدیه داده،بازم مثل همیشه حواسش بهم جمع باشه و هوا مو داشته بشه تا بتونم قدر داشته هامو بدونم و واسه رسیدن به نداشته هام تلاش کنم.ازش میخوام آدمای مهربونُ انگشت شمار زندگیم برام حفظ کنه.مطمئنم بیست سالگی قشنگُ پر قدرتی رو طی می کنم.

368

بلاخره دارم می رسم به چیزی که یک ساله در انتظارشم.شاید از نظر دیگران ساده و دست یافتنی باشه ولی برای من اینطور نبود.واسه ش تلاش کردم.واسم مهمه.خیلی مهمه.مهمه که از پسش بربیام و اِدامش بدم.مطمئنم با علاقه و پشتکار شدنیه.یه روزی که خیلی هم دیر نیست منم یه کوهنورد خوب میشم.یه کوهنورد قوی و نترس! از پس همه سختیاش هم برمیام.خیلی امید وارم.خدا رو شکر.

20170403_205607~2.jpg

367

دارم به هدفم نزدیک و نزدیک تر می شم.جمعه اگه همه چی دست به دست هم بده به هدف مورد نظرِ قشنگم می رسم و این خودش یه پیروزیه بزرگه.امروز لیست کتابایی که برا کنکور میخوام رو مینویسم و فردا میرم میگیرم تا ان شالله به امید خدا محکم و سفت از شنبه بچسبم به درس خوندن.سخت هست.استرس دارم ولی توکلم به خداهه و تا اونجایی که بتونم تلاش میکنم.به احتمال 99 درصد تو کتابخونه درس بخونم چون باید ساکت باشه همه جا.شایدم یه روزاییش رو برم خدمتِ مامان بزرگ جان.اونجا یک آرامشی هست که نگو.

366

 نشستم برای هر بیستُ هفتاشون اسم گذاشتم.اونم چه اسمایی!شهگل.مهگل.آراگل.صحرا گل.ماه گل.زر گل.زیبا گل.سوگل.ناز گل.نورا گل.شیما گل.الی گل.تر گل.سمن گل.یاسمن گل.هورا گل و...سر صبر اسم همه رو روی کاغذ صورتی و زرد نوشتم و چسبوندم به گلدوناش.یهو دلم خواست گلدونام با هویت باشن.چه فکرای خوبی یهو به سرم می زنه.خانم گلای من..!

پر از حس قشنگِ بهارم.

365

رفتیم یه جای خوب.خیلی خوب.یه حال و هوای قشنگی داشت.یه خونه قدیمی.یه حوضِ گندهِ خالی وسطش.دور تا دور اتاقای خوشگل.بالای در اتاقا پنجره رنگیا بود.پشتِ در بسته هر اتاق چند تا گلدون شمع دونی ِ خوشگل،کاکتوس و گل یخ بود.وسط حیاط ، سمت چپ،کنار حوض خالیه یه درخت بود.گمونم درخت توت.درخت عجیب غریبی بود حداقل برا من .روی درخت تو یه مقوا با ماژیک مشکی نوشته شده بود «درخت آرزو ها».به شاخه و برگای درخت یک عالمه کاغذای رنگارنگ با ربان وصل شده بود.هیجان انگیز بود برام.فکر کردم منم آرزو بنویسم وصل کنم به درخت.نه که حالا درخته بخواد آرزومو برآورده کنه،نه!فقط برام جالب بود.دوست داشتم منم آرزومو بنویسم تا شاید یه دلخوشی باشه حداقل برا خودم مگر خدای من خیییلی بزرگتر از این حرفاست . نیازی نیست من آرزمو آویزون درخت کنم.خودش درجریانه قربونش برم.یه سریام اونجا بودن بسیار بی...نمیدونم چی ولی اعصابمو خورد می کردن.بلند بلند آرزو های مردمُ میخوندن و میزدن زیر خنده.مسخره نیست؟من که اصلا دلم نمیخواست آرزوی کسیُ بخونم ولی دیدم آدمایی که اونجان کنجکاو تر از این حرفان.رفتم یه گوشه هم قلم داشتم هم کاغذ.آرزومو نوشتم.خیلی خلاصه.زیاد طول و تفسیرش ندادم.مختصر نوشتم و آویزون اون بالاها.دو نفری که همرام بودن خواستن آرزومو بخونن گفتم نه!مقاومت کردم.فایده نداشت.پیداش کردن خوندن.حتی به روم هم آوردن.بهم برخورد.یه آرزوی مادی کرده بودم و هزاران آرزوی معنوی.آرزو کرده بودم یه دوربین داشته باشم.بهم گفت من میخوام دوربین مو بفروشم بیا قسطی بردار.خجالت کشیدم.من از خدا خواسته بود و اون ناخواسته جلو دو نفر دیگه کوچکم کرد.شاید رو شوخی گفته باشه ولی ...حالا ،مهم نیست.رفتیم غرفه ها رو دیدیم.غرفه ِ آشنای اونا،کارای قشنگی داشت.همش کار با سفال بود رو تابلو.هنر ِ قشنگی بود.خوشم اومد.قیمتام بالای صد.باز هدیه گرفت برام.به قول خوودش ست کردیم.یه گردنبند قشنگ سفالی با طرحای خوشگل روش.با یه سنجاق سینه شکل انار.خیلی خوشحال شدم.این خوشحالی پا اون ناراحت کردنِ در.!به همین سادگی :)خدا رو شُکر.

364

بعد این همه مدت ِ یه خورده کمتر از یک ماه ،کتاب «عقاید یک دلقک»،خلاص.واقعا کتاب سختی بود برا خوندن ولی تجربه جالبی بود.فکر می کردم آخر کتاب جوری رقم میخوره که ماری خانم از جناب تپوسفنر (یا تسوپفنر یادم نیست دقیقا :)))طلاق میگیره و برمیگرده پیش هانس ولی این طور نشد.آخرشم نفهمیدم چرا ماری هانس رو ترک کرد!به خاطر صیغه ای بودن ازدواجشون که نبود،پس حتما به خاطر اخلافات دینی بود چون ماری کاتولیکی بود و هانس شنیر ،کافر.دلقک بیچاره! آخر سر هیچکی کمکش نکرد. رفت کنار ایستگاه قطار گیتار بزنه و آهنگای مذهبی بخونه که شاید کسی پولی،یه نخ سیگاری بندازه تو کلاهش.اونجا منتظر ماری هم بود ولی ماری هیچ وقت بر نخواهد گشت...!پایان

بخشی از کتاب:این که معنای پول برای خیلی از آدم ها معنایی به جزء مرگ یا زندگی نمیدهد،«پول،پول پول...»مادرم آن را این گونه تعریف می کرد،حتی وقتی از او برای خریدن یک دفترچه سی پفنیک پول میخواستیم،او می گفت:«پول،پول،پول،عشق،عشق،عشق.»

پی نوشت:کتاب «پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید»رو شروع کردم.حدس می زنم خیلی هیجان انگیز باشه.

363

آرزو هام مث دنیام کوچیک و جمع جوره.به وقتش حال اوضاع احوالم روحم کوک باشه دونه دونه آرزو هامو میارم رو کاغذ.میخواستم بیارم اینجا.تو صفحه بلاگفا.ولی دیدم نه خوشم نمیاد کسی از آرزو هام بو ببره.از خدای مهربونم میخوام تو این شب بزرگ،شب اول ماه رجب.شب ببخشش.آرزو های  کُلِ آدمای جهانُ برآورده کنه.یه نیم نگاهی هم به من و آرزوهای کوچیکم بندازه.قربون نگاهت برم خدا جون.چاکرتم.هوای همه رو داشته هوای منه بنده خطا کاراتم داشته.میدونم خودت در جریان همه آرزو هام هستی.دوستت دارم.

362

امروز به اندازه نوزده سال و سیصد و شصت روز عمرم اشک ریختم...و درد درد درد...

361

روبه روی خانه ی کوچک  ما بایستی یک پارک باشد.یک پارک سر سبز با درختانی سر به فلک کشیده.باید هر روز سر ساعت 7 و نیم صبح بلند شویم و بیاییم پارک بدویم.خوب است نه؟اگر شد بعضی عصر ها هم باز بیاییم پارک!روی نیمکت بشینیم کتاب بخوانیم یا با هم از آن کیک شکلاتی هایی که من با دست های خودم پخته ام را با چای زعفرانی نوش جان کنیم.جهانمان شیرین می شود، نه؟!

360

چشمم که به میز گُل گلیِ کنار اتاق با اون همه گلدون رنگی رنگی  میوفته جون می گیرم.به زندگی و زنده بودن اُمید وار تر میشم.حالا اگه یکی از این جانانِ من جوونه ای بزنه گلی بُکنه که دیگه  از خوشحالی ممیرم.گلدونِ گل یخ که اهدایی یه آدم خیلی عزیز بوده ما شا الله خیلی رشد کرده و امروز دو تا گلِ ریزِ خوشگل صورتی تو گلدون به من چشمک می زنه.خدایا قربون عظمتُ کرمت برم که اینجوری به این گلا جون دادیُ مایه آرامش من قرار دادی.یکی از کاکتوسام رشد خیلی چشم گیری داشته کنم باید تا یه ماه دیگه شایدم کمتر تو یه گلدون دیگه قلمه بزنم.کاکتوس خیاری حالش خوبه و تغیر آنچنانی نداشته و فقط دست منو سوراخ سوراخ کرده.گلدون سفید خوشگلِ که عاشقشم یه عالمه رو برگاش جوونه زده و داره رشد می کنه. از همه بیشتر دوستش دارم.رُزی هم خوبه تو اون گلدون فیروزه ای قشنگیش صد چندان شده.نخلی یه عالمه گلبرگای کوچیک کوچیک روش سبز شده.اون گیاه ظریف گلیام حالشون خوبه.اینقد کوچولو موچولو و ظریف که حتی جرعت نکردم گلدونش تعویض کنم می ترسیدم پژمرده شه.کاکتوس توپی هام هنوز گل ندادن.یکشون که از قبل داشتم تو زمستون چهار پنج تا گل خیلی خوشگل داد ولی حالا فعلا خبری از گل نیست.شاید فقط تو زمستونا گل میدن .کاکتوس مدل بیابونی که بازم هدیه از طرف یه دوستِ و خیلی هم سبز و قشنگه، حس میکنم رشد کرده یه خورده. تو گلدون زرد خیلی قشنگ تر شده.شکر خدا همه حالشون خوبه به جز گلدون سورمه ای.امید وارم اونقدی پژمرده نشه که مجبور شم بندازم دور.امید وارم جوونه بزنه و از نو جون بگیره تو این بهار.فردا روزِ آبیاریه.خیلی باید دقت کنم. اگه یه ذره آب زیاد بدم یا بریزه رو شاخه برگاشون دیگه خلاص.آخه خیلی حساسن این ناز گلابتونای من.گلدون قرمز خوشگل گل یخ از همه بیشتر تو چشمه و من با هر با نگاه کردن به اون دوتا گل صورتی که الان فقط یکیه (یکیشو یه آدم  حسود از جا در آورد منم تهدیدش کردم اگه یه بار دیگه دست بزنه به گلدونام موهاشو دونه دونه از جا در میارم تا بفهمه اینام جون دارن.دردشون می گیره .گناه دارن.)گل از گلم می شکفه.خدایا شکرت3>

2

359

چقدر عجیب است که چیز هایی که بیشتر دوست داریم را زود تر از دست میدهیم.عجیب نیست؟!مثلا همان گردنبند زیبایی که به خودم هدیه داده بودم یا  گیاه گلدان آبی رنگم که رو به پژمردگی ست و با هر بار نگاه کردن بهش چشم هایم غمناک می شود.اگر نخواهم بی انصافی کنم باید بگویم مسبب پژمردگی گلدانم خودم بودم ولی گردنبند گل گلیِ صورتی چطور؟! پس بیایید کمی بیشتر مراقبِ داشته ها مان باشیم و قدر بدانیم تا موقع از دست دادنشان دقیقه با دقیقه آه نکشیم. آه

358

یک واژه زیبا بامزه و زیبا هست.هیچ،به هیچ فکر کن،نه به صدر اعظم و نه به کاتولیک ها،بلکه فقط فکرت را مشغول به دلقکی کن که در وان حمام،در حال اشک ریختن است و قطرات قهوه روی دمپایی هایش می چکد.

پی نوشت:تکه ای از کتاب عقاید یک دلقک.هاینریش بل.

357

اهداف من در سال 96 به پیشنهاد رنگی رنگی :)

تو کنکور کارشناسی( نرم افزار) موفق بشم و در دانشگاه سراسری پذیرفته شم.!

حداقل روزی 7 /8 ساعت درس بخونم.

اطلاعات کامپیوتری مو بالا ببرم.

هر هفته یا حد اقل هر دوهفته به طور مداوم برم کوه.

صبح ها دیر تر از ساعت 9 از خواب پا نشم.

حتی یک نماز صبحِ قضا شده نداشته باشم.

سعی کنم اصلا پشت کسی حرف نزنم .اصلا!

هر دو هفته یک کتاب بخونم.

356

خیلی خوشحالم.واسه اولین بار کتاب هدیه گرفتم.اونم کتابی که تو لیستِ کتابایی که میخواستم بود. "بیلی" .هم عاشق جلدشم هم نویسندش(خانمِ گاوالدا) هم داستانش .خلاصه داستانشو نخوندم که چیزی ازش نفهمم و یه دفعه هیجان زده شم .یه بازیگری که اسمشم یادم نیست این کتابُ تو برنامه خنداونه معرفی کرد و به رامبد جوان هدیه داد(قبلا هم تو کتاب فروشی دیده بودم ).طبق گفته اون داستان درباره دختری که توی یه دره گیر میکنه و حالا اونجا زندگیشو مرور می کنه.از اواخر اسفند تا حالا کتاب «عقاید یک دلقک» رو میخونم.کتاب خوبیه و بسیار معروف .تو نمایشگاه ها و کتاب فروشیا زیاد رویتش می کنم.از هاینریش بلنِ.راستش زیاد از ترجمش راضی نیستم.دست آقای زارع و سعیدی تبار درد نکنه ولی اگه متن کتاب یه ذره به زبان گفتاری نزدیک تر بود بهترم می شد.دداستان در مورد مردی هست که اصالتا از خانواده ثروتمندی هست اما به دلایلی به ثروت پدرش پشت کرده، در زمان حال زنی که دوستش داشته به دلیل تفاوت عقاید دینی اون رو رها کرده. در واقع دلقک سمبل شادی هست اما در زندگی این مرد اثری از شادی نیست و به علت شرایطی که در حال حاضر این دلقک داره حتی حس تلخی رو هم به خواننده منتقل میکنه. از خوندنش پشیمون نیستم و خیلی میخوام بدونم تهش چی میشه.این که تموم شه موندم چه کتابیُ شروع کنم.باید وقتایی هم که برا کنکور میخونم یه زمانی هم به خوندنِ کتابای غیر درسی بدم که خسته کننده نباشه مثل کتابه« یازده دقیقه»که بی نظیر بود و تو امتحانای پایان ترم اون وسط مسطا میخوندمُ کیفشُ می بردم.تصمیم دارم بازم بخونمش.به علاوه همه اینا،،چهار تا کتابِ دیگم به کتابخونه ی عزیزم اضافه کردم و قشنگ موجودی کارتم صفر ریال شد ولی ارزششُ داشت.اسم کتابا:«استخوان خوک و دست های جُذامی».«گوژپشت نتردام».«پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید »و کتاب «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد»که با دیدنش چنان ذوقی کردم و پریدم رو یه دونه ای که باقی مونده بود که خودمم از کارم خندم گرفت. جلدشم خیلی خوشگله.خدا رو شکر.

355

دلم لک زده برای یک کوه نوردی.صعودی هر قدر هم کوچک.کوله به دوش .و.. یک چایی آتیشی،، با طعم آرامش .

 

354

اصولا اصلا از جمعای خیلی شلوغ -که اکثرشونم فامیلای دورن -بدم میاد و احساس معذب بودن دارم .خب اینم از معایب کم رویی و درون گرایی هست احتمالا.

 

353

باید یکی باشه. که منو برداره ببره مغازه هایی که ظرف خوشگلای سفالی/رنگی رنگی دارن بعدش هی در گوشم بگه د یالا هر چی می خوای برداری بردار. تمام!

352

آمد بهار جان ها :)

خوش اومدی جانِ من.

پُشت نوشت:یه خورده مونده بود به تحویل سال یهو به مامان گفتم کاش وقتی سال نو می شد.بهار میومد،گلا شکوفه می دادن،همه چی بوی تازگی و طراوت داشت ،یه ذره فقط یه ذره از رفتارا زشتِ ما آدمام کم می شد.کاش زمستون بدیامون برمی داشت با خودش می برد اون دور دورا ..کاش!

351

اینکه نُه روزه از آخرین پستِ وبلاگ عزیزم گذشته،برمی گرده به بی اینترنتی و صد البته درگیری روحی روانی با چاشنی تنبلی.