395

همه لحظه های خوب ُ خاصی که با هم داشتیم،همه خنده هامون،همه ذوق کردنامون،همه عشق کردنامون،همه ثانیه هایی که با دل خوش کنار هم گذروندیم،یه طرف. اون چند تا شب کذایی هم یک طرف.من تو اون شبای لعنتی جون می دادم.سراسر وجودم ترس بود.فقط میخواستم کابوس این شبا تموم شه.فقط دیگه نباشن.قهر  و داد و بیداد و توقعای بیجا نباشه.چقدر ما محکوم شدیم تو این شبا.من به خاطر اشتباهاتم  و تو به خاطر بی گناهیت.تو خیلی خوب و معصومی.نمیدونم عکس العمل هر کس دیگه ای اگه به جای تو بود.هر کس دیگه ای بود حتی خود من،جا می زد.بخدا جا می زد.پشت منو خالی می کرد.هی سرکوفت سرکوفت که آره فلانی خاک تو سرت تو اشتباه کردی.تو تو تو.اونا منو فروختن.بد منو گفتن.منو جلوی تو خار کردن.اخلاقای بد منو زدن تو سر هر دوی ما.کارای بدمو کوبوندن تو سرم.جلوی تو.نه تو خلوت.خرد شدم.تو هم خرد شدی.حتی بیشتر از من.ولی مث یه مرد واستادی و کم نیاوردی.از خودت که هیچ حتی از منم دفاع کردی.فکر کردی من نمی بینم.من باید برم خودمو دار بزنم اگه بخوام خلاف حرفات حرف بزنم.تو ،تو این مدت کم به من کمک کردی خودمو بشناسم.هم ضعفامو هم نقطه مثبتامو.حالا هم هیچی نشده.مگه نگفتی باید قوی باشم.گفتی فاطمه ضعف نشون نده نزار اشکات سریع بریزه.قوی باش.ما هنوز خیلی راه های سخت جلو راهمونه.حالا،من دارم کم کم قوی میشم.بزرگ می شم. و عاقل.تو داری چیزایی به من یاد میدی که بیست ساله بلد نبودم.کسی این طور یادم نداده.اما حالا دارم یاد میگیرم.یاد میگیرم هیچ موقع حتی تو بدترینُ سخت ترین شرایط ممکن نفروشمت.محرم حرف و رازت باشم. و صداقت.صداقت.چیزی که بیشتر از صد هزار بار تو گوشم خوندی.تو صادقی.صداقت و پاکیت به من ثابت شد.حالا نوبت منه.من اشتباه کردم نه یکی نه دو بار چند بار ولی ناراحت نیستم.از این که تونستم تجربه کنم و راه خوب و از بد تشخیص بدم خوشحالم.مگه غیر از اینه که همه آدما تو این کره خاکی اشتباه میکنن.منم جزء یکی از همونا.میدونی حالا دارم به یه جرفی می رسم اینکه وقتی اشتباه کردی تنها پذیرفتن اشتباه کافی نیست باید اونقدر شهامت داشته باشی که دیگه اون اشتباهو تکرار نکنی.اگه این کار و کردی مردی.حالا هم من با شجاعت تمام همه اشتباهاتمو تو این مدت مثل یه مرد گردن میگیرم ُ قوی و با شهامت دیگه تکرار شون نمی کنم.به قولت من خودمو می سازم.آره دارم می سازم.با کمک تو.من میخوام همه لحظه های خوب و بد زندگیم با تو بگذره اما اونجوری که درسته.اونجوری که تو قبول داری نه روی هوا.تو برای من مهم ترین موجودی رو کره زمین.من طاقت دیدن عصبانیت ُ چشای سرخ تو ندارم.حتی نمیخوام دیگه کوچک ترین کاری کنم که اعتماد صد در صدت به من بشه نود و نه درصد.با اینکه دیروز حرفی زدم که نباید.ولی میتونم که جبران کنم.میتونم دیگه تکرارش نکنم.میتونم که بگم معذرت میخوام و توجیهی واسه کار بدم نیارم.آره میتونم.من امروز با تو.کنار تو،احساس قدرت میکنم.دیگه ضعف ندارم.من و تو با هم مث کوه پشت همیم و روبه روی مشکلات.دلتو صاف کن با من.صاف صاف مث آینه.تا دوباره مثل روز اول لحظه های قشنگ با هم بسازیم...

394

دائم در حال دیوونه کردن منی.با کارات.با حرفات.با رفتارات.با چشات.آخ نمیدونی چشات چه بلاهایی که سرم من نیاورده. نمیدونی اون نگاهای چند ثانیه ایت که با یه حالت خاصی میگیریش ازم با من چیکار کرده...! میدونی!همه فکر و حواسم پرت توعه.همه زندگیم پرت توعه.پرتِ چشات.پرت نفسات.تو فقط یه فرشته ای که خدا از اون بالا بالا ها فرستاد برا من تا دین و دنیامو زیر و رو کنه.

393

دیوونگی با تو هم عالمی داره ها... :)

 

392

چشام بسته بود.رو به همه چی بسته بود.رو به زندگی.به دوست داشتن.به عشق.چشامو باز کردم تو رو روبه روم دیدم.همه چی برام رنگ و بوی تازه گرفت.همه چی برام معنی پیدا کرد.زندگی جریان پیدا کرد.عشق غوغا کرد تو دلم.چشات و که دیدم معنی بودنم و فهمیدم.میدونی حتی واسه یه ثانیه هم فکرش و نمی کردم که بشم عاشق و مجنون ِ اون چشا.یهویی یهویی شدی همه دنیام.میدونی!عاشق همین یهویی بودنشم.عاشق بی برنامه بودنشم.عاشق خدام که اینطور غیر منتظره تو رو گذاشت سر راه من.عاشق همین کاراشم.یه جوری همه چیو چفت هم میکنه که می مونی اصن.هنگ میکنه فکر و مغزت.مث الانه من.سر و کلت که پیدا شد زندگی منم جریان پیدا کرد.یه حسایی رو تو وجودم بیدار کردی که هیچ وقت تجربشون نکرده بودم.واسه وصف احساسم کلمه ها یاری نمی دن.کلمه ها تو کار من موندن.تو کار تو هم موندن.واسه وصف حال ما همه دنیا موندن.حکمت خدا رو میبینی ! یه جوری مهرت و انداخت تو دل من که تا آخرین نفسی که قراره بکشم ،از دلم در نمیره...دیدی دیدی بلاخره دعا های مادر بزرگ گرفت.دیدی!

391

چقد چشمای تو تعیین کنندس...!

390

بارون باشه،تو باشی،چشات باشه. میدونی چی میشه؟!میشه خود خود بهشت.میشه دست نخورده تربن حس دنیا.میشه سر خوشی،آرامش. دیگه از آسمون به جای بارون عشق میباره.اونوقته كه دیگه احساس نمی كنیم رو زمین ،چشم تو چشم هم ،جلوی آتیش نشستیم ما تو آسمونیم.اون بالا بالا ها داریم پر میزنیم واسه هم...

389

الان كه رو به روت نشستم دقیقه به دقیقه سرمو میارم بالا تاغرق بشم تو عسل چشمات.اما تو...تویی كه دیوونم كردی،محجوب تر این حرفایی كه زل بزنی تو قهوه ای چشمام...

388

تو این بارون چه آرزویی میتونم داشته باشم جز داشتن تو.تویی كه یهو شدی تموم دنیام.من فقط دنیامو تو این بارون از خدا خواستم.
راستی تو چی آرزو كردی؟!

387

این دو سه روز فقط بارون زد.چه بارونی.چه بارونی!.زمین شده بود خود خود بهشت.دونه های بارون مث الماس از آسمون می زد رو چشُ و چارمون.میرفتیم مث دیوونه ها زیر بارون.میرفتیم زیر بارون فقط نفس.نفس.دم.بازدم.عشق بود که وارد ریه هامون می شد.عشقی که خدا از اون بالا بالا ها حوالمون می کرد و مایی که با جون دلمون عشق می کردیم.سه روز پشت هم بارون زد.رفتیم زیر آسمون واستادیم.چه حالی بود.چه عشقی بود.حالا که اومدی حس می کنم بیشتر همیشه عاشق بارونم.بارون شده نشونه عشق.نشونه زندگی.نشونه بودن.میخواستیم بریم زیر بارون راه بریم.دیوونه ی عالم شیم.نشد.هنوز نشده.ولی میشه.یه روز میشه که بریم زیر آسمون و سرمونو بالا کنیم و بارون بزنه رو چشامون.یه روز میشه.یه روز میرسیم به آرزمون.

 

386

بوی نم نم بارون قاطی شه با عطر تن تو،اونوقته که میشه خواستنی ترین عطر دنیا...

و من که فقط دلم نفس کشیدن میخواهد...

385

نمیدونم هنوز شاید عاشقشم...

 

384

«اگه زنی در کار نباشه،عشقی هم در کار نیست.شکسپیر و حافظ و رومئو و ژولیت و شیرین و فرهاد ول معطل اند .اگه روزی زن ها بخواهند از اینجا برند،تقریبا همه ادبیات و سینما و هنر دنیا رو باید با خودشون ببرند.اما اگه قرار باشه مرد ها برند چی؟ اگه قرار باشه مردا  از این دنیا گورشون رو گم کنند و برند،بهت قول میدم که هر چی جنگ و کشتار و کثافت کاری های دیگست رو با خودشون می برند.دنیا عینهو گوشت خرگوش میمونه.نصف حلال،نصف حرام.زن نصفه ی حلال دنیاست.هر چی کثافت کاری و گند کاری هست توی مردهاست.هر کی قبول نداره ور داره آمار رو بخونه.تاریخ رو بخونه.تلویزیون تماشا کنه.»

*بخشی از کتاب

383

«استخوان خوک و دست های جذامی»اسم کتابیه که حدود دو هفته ای میشه تمومش کردم.قلم و داستان ِ کتاب رو به شدت دوست داشتم .روایت زندگیای آدمای مختلف که همشون تو یه ساختمون زندگی می کنند.خوبیش این بود اینقد تنوع داشت که اصلا آدم خسته نمی شد.آخر کتاب تقریبا همه شخصیتا به سرنوشت دلخواهشون رسیدن.با اینکه رمان کوتاهی بود ولی نویسنده (مصطفی مستور) به چه قشنگی داستان و شخصیتا رو به هم ربط داده بود.من که لذت بردم و ترجیح میدم بقیه آثار نویسنده رو هم دنبال کنم .البته رمان «روی ماه خدا را ببوس »تو صف انتظاره.شاید همین امشب شروعش کنم.

حلاصه داستان:داستان زندگی ساکنین یک ساختمان ۱۷ طبقه به نام برج خاوران است که هر کدام مشکلات خود را دارند٬دانیال با دغدغه های فلسفی اش٬حامد دانشجوی عکاسی که بین عشق مهناز و نگار مانده٬نوذر که به خاطر پول دست به هر جنایتی می زند٬محسن و سیمین که در حال طلاق هستند و آینده دختر کوچک شان درنا معلوم نیست ٬دکتر مفید و همسرش افسانه که دنبال اهدا کننده مغز استخوان به پسر رو به مرگشان٬الیاس هستند٬سوسن که پس از سال ها بدکارگی به خاطر امرار معاش٬عشق را با شاعری به نام کیانوش تجربه می کند٬پریسا که در یک مهمانی مورد تجاوز قرار گرفته و به آینده خود نا امید است٬ و آدم هایی از این دست که در آخر همه به رستگاری می رسند...

منبع:ویکی پدیا

*«به خدا سوگند که دنیای شما  در نزد من پست تر و حقیر تر است از استخوان خوکی در دستِ جذامی.» 

امام علی (ع)

استخوان خوک و دست های جذامی-مصطفی مستور-نشر چشمه

382

حرص خوردن،نگران بودن فلان فلان اینا همش الکیه .تو که هستی،تو که هوامو داری.  محکم تر از کوه پشتم واستادی.تو که هر جا کم آوردم دستامو گرفتی بلندم کردی و لبخند مهربونتُ پاشیدی روم.تو که همیشه و همه وسط قلبمی.چه غمی میخوام داشته باشم وقتی تو رو دارم.وقتی حواست به من و آدمای زندگیم هست.اینا رو گفتم تا خودمو لوس کنمُ بگم شُکرت خدای مهربونم.خدای بزرگ و بخشندم.تو که درمون همه دردامی .محتاجتم ،بیشتر از همیشه...

381

این روزا علاوه بر حسای عجیب غریب،همش نگرانم.نگرانی نشونیه خوبیه نه؟من که میگم خوبه :)

380

اوضاع و احوال این روزا هم خیلی خوب نیست،یعنی برا من خوب نیست.حالم عجیب غریبه به هیچ کسم نمیتونم بگم.ته دلم همش انگار دارن رخت می شورن بازم کسی نمیفهمه.کل زندگیم ُ گذاشتم کنار ..دیگه نه کتاب میخونم.نه قربون صدقای گلام میرم.همش حوصله ندارم.همش چشام دوخته به صفحه موبایل.میدونی سخت می گذره این روزا.خصوصا با خبر دیروز.شوک شدم.ولی چی میتونم بگم.اصلا من چیکارم.ولی قبول کن داره سخت می گذره.شاید سخت تر از اینم بشه.تو صبوری.من باید تمرینِ صبوری کنم.باید همه چیو برگردونم سر جاش.نمیتونم خودمو مجروم کنم از همه چی.ما که داشتیم زندگی عادیمونو میکردیم ،سر کلت چه جوری درست وسط قلب زندگیم پیدا شد؟چش عسلی...

379

میخوام این قرق لعنتی رو بشکونم.با قدرت می نویسم.