280

امشب  شب یلداست.همان شبی که کُل پاییز را به امیدِ آمدنش میگذرانیم.چه روز ها که دغدغه مان راه رفتن روی برگ های  خشک درختان بود یا  تماشای غروب ِ زیبای آفتاب!حتی آن نیمچه برفِ پاییزی..همه اش گذشت و الان وقت خداحافظیست !با برگ های زرد  که همه شهر را زینت داده اند، با غروب های دلگیر... میدانید!در شب یلدای ما نه  خبری از خانه مادربزرگ و نه دور همی های فامیلیست.خوشحال نیستم ولی تظاهر می کنم که خوبم! برای خودم کرسی چیده ام،انار،شیرینی،آجیل،هندوانه،حافظ ولی دلم خوش نیست .انگار همه غم های پاییز به من هجوم آورده اند..

بعدا نوشت:با بارونی که اومد حال منم خوب شد.خدایا شکرت به خاطر این یک دقیقه و میلیون ها دقیقه نفس کشیدن خودم و عزیزانم. 

279

هیچ چیز مثل خریدن کتابخونه نمیتونست حالم بدِ دیشبمُ خوب کنه!وقتی مامان گفت چنان ذوق زده شدم که پریدم بغل بابا یه عالمه ازش تشکر کردم .
پی نوشت:خیلی خوشحالم :)

278

امروز داشتم با خودم فکر مي کردم با اين زبان نيم وجبي که همه ما آدم ها درون دهانمان داريم چه کار ها که نمي شود کرد.!مي شود حرف هاي زيبا زد يا بد دهني کرد.مي شود اميد داد يا اميدي را نا اميد کرد.مي شود عشق داد يا بذرنفرت کاشت.مي شود آشتي داد يا تفرقه انداخت.مي شود مرهم بود يا زخم.با اين نيم وجب گوشت درون دهان هامان ،کار ها مي توان کرد،چه نيش ها ميتوان زد ،چه زندگي ها مي شود داد اما همه چيز ،همه چيز به ما آدم ها برمي گردد پس لطفا مراقب زبان هايمان باشيم مبادا دلي بسوزانيم.

277

 روباه گفت:«آدم وقتی اهلی باشه،خیلی چیزا رو میفهمه.آدم ها دیگه وقت فهمیدن ندارند.آنها چیزایی که ساخته شده از مغازه میخرن.ولی هیچ مغازه ای نیست که بتونی دوستی از آن بخری.بنابراین،آدم ها دیگه هیچ دوستی ندارند.اگه تو یه دوست میخوای منو اهلی کن.»

پی نوشت:از کتاب شازده کوچولو.

+کتاب باشه حتی وقتی تو راهی :)به نظرتون خیلی ضایعس آبنبات چوبی خوردن تو اتوبوس؟! من امتحان کردم  :دی زیادم بد نیست ولی باید نا محسوس بخوری وقتی هیچکس هواسش نیست.

276

دلِ بی تابم ساعت ها نوشتن میخواهد، فنجانی چای و یک دل سیر گریه.گریه.گریه

275

یکی باید باشد آدم را بفهمد.خنده هایش,غصه هایش,اشک هایش.یکی که با یک نگاه همه بدی ها دنیا را بر باد دهد.یکی که...یکی که از بودن در کنارش سیر نشوی,دلت را نزند.یکی باشد که پایه همه دیوانه بازی هایت باشد حتی برف بازی در اتاق.یکی باید باشد که به ات انگیزه بدهد,امید,عشق.کسی که صداقت و پاکی در ته چشمانش فریاد می زند.یکی باید باشد که هر روز تجربه ها و نکات جزئی را یادت دهد.حالا میخواهد آشپزی باشد یا تخته!کسی که کاستی هایت را به تو یاد آوری میکند.کمک می کند , عشق می دهد.یکی باید باشد ,وقت خواب آن قدر برایت حرف بزند,بزند که در حالی که چشمهایت برای باز ماندن تلاش میکند اما بازهم طاقت گوش نکردن و پشت کردن به حرف هایش را نداشته باشی!یکی باید باشد که پای همه کار هایت باشد,حتی صبح زود بیدار شدن ها,صبحانه های خوشمزه و یک فنجان چای زعفزانی داغ، با تصمیم های یهویی..یکی باید باشد که  با کار هایش شگفت زده ات کند.یکی باید آدم را بلد باشد انگیزه  باشد.باید باشد تا دنیایت را زیبا تر کند.اگر این یک نفر را یافتی قطعا خوشبخت ترین آدمِ دنیایی.!

274

به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،غم هم می گذرد..

"سهراب سپهری"

273

"حتما نباید نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی.

آدم هایی یافت می شوند که راه رفتنشان،گفتنشان،نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند.!"

پی نوشت:از کتاب جای خالی سلوچ

272

مهر رفت..آبان هم..آذر هم یک روز رفتنیست!همه روز ها،ماه ها،سال ها،قرن ها،خنده،گریه ها،خوبی ها،بدی ها یک روزی می روند دنبال کار خودشان،تمام می شود پس بیایید گذر عمر را قدر بدانیم!

 145

پی نوشت:-بهانه های خوشبختی-:برف و یه دنیا لبخند پُشتش-صبحانه مشتی با رفیق جان-چای زعفرونی تو اون هوای قندیلی-برف بازی تو اتاق :دی-روایت دوستای مدرسه ای :) و یه عالمه بهانه ریزو درشت دیگر...

271

واژه ها گوش به فرمان قلم

همگی نظم بگیرید،

مودب باشید!

پدرم ،جان دلم،نور دوچشمم

آن قدر خوبی که حیران مانده ام از کجایش برایت بگویم..؟!

کدامش؟!فداکاری هایت؟خنده هایت ، مهربانی هایت؟!

قربانت بروم که مهربانی کردنت هم فرق دارد

کدامش را ستایش کنم؟!

چگونه وجود پاک ت را در پیشگاه خداوند شُکر بگویم؟!

پدرم،ببخش گاهی آنقدر هستی که نمیبنمت

ببخش بدخلقی هایم را،کج رفتاری هایم را

پدرم ببخش کم ُ کاستی هایم را 

باران بهار با تو تمامی ندارد..

بی تو انگار گم می شوم در جاده های پاییز

تو که هستی پنجره با بالهای گشوده از آفتاب باغچه را مرور می کند.

تو که هستی همه عالم سر جایش است

آرامش همچون رودی در جریان است

عشق همچون دریایی بیکران موج می زند

تو که باشی دیگر ترس معنایی ندارد

تو که باشی بلبل ها آواز میخوانند 

همه فصل ها بهار است انگار

اصلا ختم کلام تو هستی دنیا جور دیگری زیباست.

آجر به آجر ساخته می شوم وقتی پناه دستان امنت را دارم

ای گرمی وجودم،ای گرمای مهرت همه آرامش من

راستش را بخواهی گاهی وقت ها هم،حتی وقتی با تو کاری ندارم ،برای دل خودم صدایت میکنم"بابا"

تا تو بگویی "جان بابا" و عشق را به سلول سلول بدنم منتقل کنی.

هر بار که دستانم را میگیری،هر بار که هوایم را میان این ازدحام غریب داری،

خیالم از همه جا جمع می شود.

دیگر گُم نمی شوم در این هیاهو

ای تکیه گاهم،همیشه بمان و بدان که من صادقانه دوستت دارم مرد ترین مرد دنیا.

و به راستی که پدر مقدس ترین دارایی دنیاست!

 

270

یکی از افسانه های شخصی خلاصه می شود در "کتاب".دوست دارم آنقدر کتاب داشته باشم که کتابخانه کوچکم از کتاب منفجر شود."عقائد یک دلقک"،"بابا لنگ دراز"،"چه کسی پنیر مرا جابه جا کرده؟!"،"هشت کتاب"،"یازده دقیقه"،"دوستش داشتم".همه این ها را به تازگی از نمایشگاهی با هزاران شوق گرفته ام.فقط منتظرم زمان کش بیاید تا یکی یکی اش را قورت بدهم.

نوک قله،لب دریا ،روی تاب در دل طبیعت کتاب بخوانم.آنقدر بخوانم تا روحم سیراب شود.

269

هوای شهر سوزناک، غم دارد...

باد می وزد..تا مغر استخوان هایم را می سوزاند

و من مظلومانه تر از همیشه آستین لباسم را پیش تر می کشم.!