294

آدما هیچ وقت با من خوب تا نکردن..هیچکدومشون،هر کسی به روش خودش میزنه،می شکنه، می کُشه.حالا من موندم بین برزخ آدما..بیخود نیست حوصله راه دادن آدمای جدید ُ ندارم...

293

خدا کنه همیشه حالت خوب باشه،خداکنه همیشه تنت سالم باشه،خداکنه همیشه بخندی،خدا کنه به همه آرزوهات برسی!خدا کنه همه خوبیای دنیا مال تو باشه :)

292

امروز تو اتوبوس همین جوری که داشتم فکر میکردم یهو با خودم گفتم این چه هواییه؟چه زمستونیه؟چرا بارون نمیاد نکنه خدا با ما آدما قهره؟!میدونی حالا قشنگیش کجاست؟اونجاست که نشستی داری پروژه مینویسی یهو مامانت میاد میگه بدو برو ببین چه باورنی داره میاد ،همچین دونه درشت هم هست و من با نیش باز می رم که از نزدیک ببینم این موهبت خدای نازنینمُ.الهی شُکر
پی نوشت:باز بارون چقد ابریه نفس هامون..

باز بارون/میثم ابراهیمی3>

291

برگشتم،یه کم خستم ولی بلاخره اومدم.اینجا کسی منتظرم نبوده و نیست ولی  من منتظر این لحظه بودم..منتظر بودم برگردم به آلونک مجازیم و برگشتم ،پیروز مندانه با تغیرات جدید :)

290

امروز صبح وقتی به بهانه هدیه تولد با مهربان بانو به کوچه پس کوچه های قدیمی شهر  سر می زدیم و از خاطرات قدیم ندیم ها صحبت می کردیم در آن گیر و دار یک تکه دیگر از بهترین جای دنیا را پیدا کردیم ,یک خانه قدیمی با همه چیز هایی که دوست داشتم. سراسر  دیوار هایش پر از نقاشی های رنگارنگ و بی نظیر روی سنگ و کاشی بود ,تا چشم کار می کرد از آن ها بود ,روی دیوار,تخت..آن قدر زیبا بود که یک آن آرزو کردم کاش من آنجا کار می کردم.آن همه طرح و رنگ های زیبا به آدم همه حس های خوب دنیا را می داد.در قدیمی,گلدان آویز, قل قل سماور طلایی و قوری سیاه رنگ,فانوس رنگ و رو رفته,آینه های سفالی همه و همه اش باعث می شد که کل دنیا را در آن لحظه حس کنم و کیفش را ببرم.آه آن صدف ها و ستاره های خوشگل دریایی از همه بهتر بود و در آخر خانم فروشنده خوش رو و مهربان که ما را به فنجانی چای تازه آتشی دعوت کرد انگار فکرم را خوانده  بود.. میدانی!چای خوردن در آن سینی سفالی آبی رنگ با طرح ماهی و استکان های شاهی و قندانِ ماهی ,همه باعث می شد آن چای به خوش مزه ترین چای دنیا تبدیل شود.چای با طمع لبخند!

289

هوا نارنجیه! ان شآ ء الله یا بارون بیاد یا برف...

خدا جون ببارون دیگه اون ابرای خوشگلو ،دلمون آب شد از بس مردم از برفُ بارون و تگرگشون عکس گذاشتن و ما فقط لایک کردیم ..

285

یه حسی بهم میگه که علاوه بر کوه نوردی و طبیعت و چشمه و دریا و طلوع خورشید و گل رزُ و نرگسُ کتاب خریدن و کتاب خوندنُ کتاب خونهُ  عکاسیُ و دوربین و کاکتوسُ کیک شکلاتی ُ آب نبات چوبی و آدامس خرسی،علاقه وافری به ظرفا و وسایل سفالی و سنتی دارم خصوصا اون رنگی رنگیاش:D  هیجان انگیزه،عاشقشونم 3>

نتیجه تصویری برای ظروف سفالی میبید

282

حالت خوب باشد، مثل عکاسی از طلوعِ زیبای خورشید، هفت صبح یک روز زمستانی ,تو با عشق ایده بدهی و او زیبا ترین عکس دنیا را بگیرد.حالت خوب باشد مثل فداکاری هایمان برای هم ,سختی دادن به خودمان فقط برای خوشحالی خودمان.حالت خوب باشد مثل صف نانوایی,مثل سنگک تازه.حالت خوب باشد مثل تصمیم های هول هولکی,برنامه ریزی های خودمانی.حالت خوب باشد مثل خوردن شکلات چوبی حتی در خیابون! چه کار داریم کی متلک میندازد و کی چپ چپ نگاهامان میکند . حالت خوب باشد مثل تخته بازی ها چه فرقی میکند ما همیشه هر دو برنده ایم.حالمان خوب است .خوبِ خوب چه زمستانی بشود این زمستان.#الی3>

عکس:بای خودم :)

IMG_20161223_142345.jpg

284

-من در این دنیا او را بیشتر از همه چیز دوست داشتم.بیشتر از هر چیزی...هیچ وقت فکر نمیکردم که آدم میتواند به این اندازه به کسی علاقه مند باشد.به هر ترتیب احساس می کردم برای این گونه عاشق بودن ساخته نشده ام;به ابراز عشق کردن ها,به نخوابیدن ها,لبریز از شور و هیجان بودن.من به کلمه عشق نیشخند می زدم.عشق!عشق!این لقمه برای دهان من بزرگ بود,ولی درست زمانی به سراغم آمد که اصلا منتظرش نبودم...من..عاشق زنی شدم.عشق یک دفعه مرا اسیر خود کرد .همان گونه که بیماری یک دفعه میاید...

 

 

283

 به راستی که لحظه های خوش چقدر زود می گذرند.چشم روی هم میگذاری میبینی تمام شده اند حتی عقربه های ساعت هم انگار هیجان دارند سریع تر از همیشه پیش می روند ولی مزه این لحظه ها بدجور زیر دندان آدم می ماند,آن قدر که همه خاطرات ,لبخند ها,دیوانه بازی ها ریز به ریز در مغزت حک می شوند و حالا تو مانده ای با دنیایی از احساسات خوب..و یک آدم خوب#الی که همه این قشنگی ها را به تو هدیه میکند.خدای مهربانم ممنونم 3>


بهانه های کوچک و بزرگ خوشبختی:
شام دو نفره با آبجی جان
پیاده روی هامون تو اون هوای سرد
وسط راه یهو هوس شکلات چوبی می کنیم و ..
وسط خیابون عکس انداختنامون
فیلم دیدنامون(زیبای خفته,دختر,تنها در خانه)
ترشک
برنامه ریزی واسه اولین جمعه زمستانی و مسابقه دو
تخته نرد بازی کردنامون
عکاسیامون
طلوع خورشید:)

عکس:بای الهامم :)

IMG_20161221_212211.jpg

281

من باید عکاس می شدم ,نه نه  من من باید یک عکاس بشوم.عکاس شدن خیلی هیجان انگیز است .امروز داشتم فکر میکردم از آن موقع که دوست داشتم عکاس باشم , بیش از اندازه به اطرافم توجه می کنم,زیبایی ها را بیشتر میبینم .برای خودم سوژه می سازم از آسمان,باران,برگ های پاییز,طبیعت .حتی تصورش هم شیرین است.گاهی سوژه هایم آنقدر وسوسه کننده است که میخواهم همان جا بایستم و با موبایلم آن لحظه را ثبت کنم اما سر آخر پشیمان می شوم.موبایل کجا و آن همه حس و حال دوربین سیاه رنگ, دور گردنم کجا؟!پس همه ایده ها و سوژه هایم را نگه میدارم برای روزی که دوربین دار شدم.قطعا آن روز سر میرسد و من به هدفم خواهم رسید.