-من در این دنیا او را بیشتر از همه چیز دوست داشتم.بیشتر از هر چیزی...هیچ وقت فکر نمیکردم که آدم میتواند به این اندازه به کسی علاقه مند باشد.به هر ترتیب احساس می کردم برای این گونه عاشق بودن ساخته نشده ام;به ابراز عشق کردن ها,به نخوابیدن ها,لبریز از شور و هیجان بودن.من به کلمه عشق نیشخند می زدم.عشق!عشق!این لقمه برای دهان من بزرگ بود,ولی درست زمانی به سراغم آمد که اصلا منتظرش نبودم...من..عاشق زنی شدم.عشق یک دفعه مرا اسیر خود کرد .همان گونه که بیماری یک دفعه میاید...