407

«دلم خیلی گرفته»...میدونی پشت این جمله سه حرفی یه دنیا حرف خوابیده.دیروز یک سال دیگه از عمرم هم گذشت .اصلا خوشحال نبودم یعنی کاری نکردی که خوشحال بشم.مثل پارسال.پارسالم روز تولدم غمگین بودم.این روزا خیلی تنها شدم به حالم توجه نداری و ازم ایراد میگیری میگی بد اخلاق شدم ولی نمیفهمی چرا ازم نمیپرسی چرا بد اخلاق شدم باهات.حتما برات فرقی نداره.شایدم دیگه منو نمیبینی.یه بغضی تو گلومه مثل غده.داره خفم میکنی.گاهی خیلی خسته میشم .خستم میکنی ولی نمیفهمی.تنها دلخوشیم دخترمه.دلم به اون گرمه....آه

406

میدونی این روزا تنها چیزی که میتونه حالمو جا بیاره اینه که باهام حرف بزنی ،  یه خورده نازمو بخری ازم بپرسی چمه که بی حوصلم .باهم دل سیر بخندیم که حال من برگرده سر جاش.عزیزترینم حال من خیلی وقته از سر جاش درومده و تنها کسی که میتونه درستش کنه تویی.تو درمون همه ی دردای منی.این روزا همش حس میکنم مثل قبل نیستی .بهم توجه نمیکنی باهام حرف نمیزنی اینا همه منو ریخته بهم.کاشکی خودت بفهمی.من نمیتونم بهت بگم یعنی نیستی که بگم..کاش یه ذره بهم توجه کنی و بگی چقدر دوستم داری کاش هر روز منو ببوسی بگی که چقدر دلت برای من تنگ میشه اون وقت میبینی چجوری مثل شکوفه های بهاری گل خندم میشکفه

 

405

بعد این همه وقت بازم برگشتم به اینجا.حال و هوای دلم منو کشوند اینجا.دلم تنگ شده برای نوشتن. برای گفتن حرفایی که گفتنش خیلی هم آسون نیست.