350
«تکه پاره ای از نامه چهاردهم»
عزیز من!
مکذار غم،سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش درآورد و جای کوچکی برای من باقی مگذارد.من به شادی محتاجم،و به شادیِ تو،بی شک بیش از شادمانی خودم.حتی اگر این سخن قدری طعم تلخ خودخواهی دارد،این مقدار تلخی را،در چنین زمانه ای بر من ببخش-بانوی من،بانوی بخشنده من.
پی نوشت:این روز های آخر سالی ،کتاب "چهل نامه کوتاه به همسرم" از آقای نادر ابراهیمی،رو میخونم.کتابی خیلی خیلی قشنگ و عاشقانه با نثری ادبی و گیرا.آقای ابراهیمی تو این کتاب نامه های کوتاهی برای همسرشون می فرستادن.کارشون قلم زنی و خطاطی با مرکب بوده و احتمالا از همسر، دور! پس هم برای رفع دلتنگی و هم برای تمرین خط نامه هایی رو می نوشتن و می فرستادن(که حالا مجموعه نامه داخل این کتاب ِ).تو نامه ها،از هر چیزی که لازمه زندگی مشترک هست صحبت کردن (حتی تولد همسر،سال نو و ..به بهترین نحو تبریک گفتن :))و من بخش هایی از این نامه ها رو که آموزنده و زیبا هست رو اینجا قرار میدم هم برای اینکه برای خودم بمونه هم اگه کسی این حوالی رد شد و چشمش به این جملات افتاد بره و کتابُ بخره بخونه کِیفش و ببره .




