350

«تکه پاره ای از نامه چهاردهم»

عزیز من!

مکذار غم،سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش درآورد و جای کوچکی برای من باقی مگذارد.من به شادی محتاجم،و به شادیِ تو،بی شک بیش از شادمانی خودم.حتی اگر این سخن قدری طعم تلخ خودخواهی دارد،این مقدار تلخی را،در چنین زمانه ای بر من ببخش-بانوی من،بانوی بخشنده من.

پی نوشت:این روز های آخر سالی ،کتاب "چهل نامه کوتاه به همسرم" از آقای نادر ابراهیمی،رو میخونم.کتابی خیلی خیلی قشنگ و عاشقانه با نثری ادبی و گیرا.آقای ابراهیمی تو این کتاب نامه های کوتاهی برای همسرشون می فرستادن.کارشون قلم زنی و خطاطی با مرکب بوده و احتمالا از همسر، دور! پس هم برای رفع دلتنگی و هم برای تمرین خط نامه هایی رو می نوشتن و می فرستادن(که حالا مجموعه نامه داخل این کتاب ِ).تو نامه ها،از هر چیزی که لازمه زندگی مشترک هست صحبت کردن (حتی تولد همسر،سال نو و ..به بهترین نحو تبریک گفتن :))و من بخش هایی از این نامه ها رو که آموزنده  و زیبا هست رو اینجا قرار میدم  هم برای اینکه برای خودم بمونه هم اگه کسی این حوالی رد شد و چشمش به این جملات افتاد بره و کتابُ بخره بخونه کِیفش و ببره .

349

خوبشختی خیلی هم لغت پیچیده ای نیست برعکس خیلی هم ساده و طریف است.از زاویه دید من خوشبخت بودن داشتنِ یه وضع مالی توپ و ماشین خارجی یا غذا خوردن تو بهترین رستورانای شهر یا ... نیست.خوشبختی می تونه داشتن یه عشق باشه .یه عشق بی انتهای آسمونی مثل خدا یا یه عشق زمینی مثل مادر.مادر،جه واژه قشنگی.یا مثلا خریدنِ شیرینی مورد علاقمون.آره تو پلاستیک.تو اتوبوس ،تو پیاده رو راه بریمُ بخندیدمُ بخندیم.از آرزو هامون بگیم.یا یا مثلا ازت بخوام آلبوم خواننده مورد علاقم و بخری و تو با جون و دل قبول کنی .اینا همه خوشبختیای بزرگیه که از چشم ما کوچیک و بی ارزشه.بیاین قدر داشته هامونو بیشتر از قبل بدونیم:)

348

جانان من :)

20170311_135802~2.jpg

347

از وقتی یادم میاد همیشه یه اخلاق خوبی داشتم.همیشه پا اشتاباهاتم وامیستادم و قبولشون می کردم.وقتی یه خطایی ازم سر میزنه خیلی بهش  فکر می کنم.بعدش اگه  دو دو تا چهار تام درست از آب در میومد و میفهمیدم که آره اشتباهه،اون کار بده از من بوده، می رفتم راست راست وامیستادم و با شجاعت تمام عذر میخواستم.میگفتم آقا  ببخشید!(و پشیمونم بودم واقعا) اشتباه از من بوده!.ولی  برای اون دسته  آدمایی که نه تنها اشتباهاتشون ُ قبول دار نبودن بلکه طلبکار هم بودن و شجاعت عذر خواهی کردن رو نداشتن تاسف میخوردم و گاهی یه عالمه حرص.ولی اینجوری خودمُ آروم می کردم که اونا فقط یه سری آدم ضعیفن . اصلا آدمی که نتونه پا کار غلطی که کرده واسته و نگه غلط کردم،نگه ببخشید،عذر میخوام به دردِ مُردنم نمی خوره.بیچاره!

346

با آدم،یا آدمایی که مزاحم زندگی مونن چیکار میشه کرد؟اونایی راست راست راه میرنُ اعصابتُ له ُ لوَرده می کنن.همونایی که پیش تو گرگن ُ جلو بقیه موش.آدمایی که با وقاحت تو چشات زل می زنن و صداشون و تو کله شون می ندازن.آره همونایی که دهنوشون چفت و بست نداره.اینا دقیقا از ما چی میخوان؟میخوان چیکار سرمون بیارن؟چه جوری میشه از شر اینا راحت شد؟از شر این پشه های مزاحم!

345

میدونی میخوام یه چیزیُ اعتراف کنم.تو خیلی خوبی،خیلی مهربونی.من،منِ بی لیاقت ،گاهی چشامُ می بندم رو خوبیات.فقط فقط خدا می دونه که من چقدر دوستت دارم دختر،رفیق،خواهر،تو جبران نداشته هامی.میفهمی ؟

4

344

راستی چی خیلی غصه دارت می کنه؟

تو.توعه ..نمیدونم حتی لایقِ بدترین حرفای جهانم نیستی.تو یه دیوی تو ذهن من تو چشم من ..کاش دیگه نه چشام ببینتت نه زبونم وا بشه تا حرف بزنه واسه تو.

343

به سرم زده بِکَنم از تو ، بزنم زیر هر چی که هست و ...

تو انتخاب موسیقی و خواننده بسیار وسواسی تشریف دارم.باید همه چیزِ همه چیزِ طرف( صدا-ترانه-کاور آهنگ-شعر-و..)مورد پسندم واقع بشه و به دلم بشینه تا گوشش بدم.از اون آدما نیستم که هر آهنگی دم دستم بیاد گوش کنم و با آهنگایی که توش غالبا ناله زده میشه تا خوندنِ  یه ترانه درست ُ حسابی و  آهنگای حآاامد پهل.. همچین حال نمی کنم.تا به این سن رسیدم (انگار 90 سالمه)فقط به دو تا خواننده گرامی  علاقه دارم و همه آهنگاشونو گوش میدم و می چسبه بهم.«میثم ابراهیمی»و«گروهِ پازل(متشکل از آقای علی رهبری و آرین بهاریِ گرامی)».یعنی اگر بخش موسیقی منُ کسی چک کنه یا ازم آهنگ بخواد فقط کُلِ آهنگای این عزیزا رو دارم(به جز آهنگای خیلی قدیمی شون) به علاوه یک آهنگ،، اینم چون با "الف" عزیز هر دو دوسش داریم..آهنگ ماهُ ماهی از «حجت اشرف زاده » همینُ بس :) خیلیم عالی که این خوبا هستنُ با آهنگا شون به من انرژی می دن .

342

پیش به سوی شنیدن آهنگای جدید و حسای خوب. بلاخره آقای خواننده افتخار دادن و آلبوم «تیک» رو منتشر کردند.اونم با یه متُد جدید.عرضه آلبوم هم به صورتِ سی دی ِ هم فلش(8 گیگی).آقای خلاق :)خیلی دوست دارم آلبوم رو اورجینال بخرم(این کارم می کنم).فقط 2 تا آهنگ رو از کانال دانلود کردم."لبخند عروسکی" و "تو باعث شدی".پس الان نمی تونم نظرمُ راجع آلبوم عرض کنم.تیزرای آهنگ که تو این مدت پخش می شد خیلی خوب بودن.آقای خواننده دمِ شما گرم 3>

نتیجه تصویری برای آلبوم تیک

341

پیوست به پست 339

در این پست  باید در جوابِ عزیزانی که کتابِ «من او را دوست داشتم» یا همان «دوستش داشتم» از آنا گاوالدایِ گرامی،رو به من معرفی و پیشنهاد کردن بگم که: من کتاب رو خوندم قبلا.در واقع اولین کتابی که از این نویسنده خوندم بود. فقط تهِ داستان برام مجهول موند."کلوئه"چی شد؟شوهرش برگشت؟اون دختری که تو مغازه شیرینی فروشی(صفحات آخر کتاب ازش حرف زده شده بود) ،شیرینی میخواست کی بود؟

340

مثل اینکه  «جناب مریضی» نمیخواد دست از سر کچلِ ما برداره.عجب پیله ای هستا.

339

تنها چیزی که تونست امشب حالمُ خوب کنه "کتاب" بود.کتابی که تازه خریدم."35 کیلو امید واری".اینقد قلمِ روونِ خانم «گاوالدا» رو دوست دارم که یک ساعته تمومش کردم(ناگفته نماند که حجم کتابم کم بود.روی هم 82 صفحه).دوستش داشتم.داستان پسری که از مدرسه متنفر بود و عاشقِ پدر بزرگش.دست خانم آتوسا صالحی هم برای ترجمه خوبشون درد نکنه:)

پی نوشت1:بعد از خوندن این کتاب دیگر آثارِ این نویسنده عزیز رو هم سرچ زدم."بیلی" و "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد."به لیستِ دوست داشتنی کتابایی که باید بخونم اضافه شد.

پی نوشت2:«من نمی گذارم هر مشکل ساده ای در زندگی،مرا زمین بزند.بهتر است خودش با زبان ِ خوش،خودش را کنار بکشد و گرنه بد جوری قاطی می کنم.»از کتاب سی و پنج کیلو اُمید واری.

 

338

دقیقه ای پیش،پُستِ دوستِ عزیزی با عنوان "دلیل شما برای نوشتن چیه؟!"من را عمیقا به فکر فرو برد.در وهله اول با خودم گفتم "نوشتن که دلیل نمی خواهد .مینویسم چون دلم میخواهد."ولی کمی بعد تَرش به این نتیجه رسیدم که نه!هیچ کاری بدون دلیل نمی شود و حتما من هم برای وبلاگ نویس بودنم دلایل بسیار دارم،چیزهایی که شاید سال ها وقت نکرده بودم  بهشان فکر کنم!یادم می آید اولین بار که به فکر وبلاگ داشتن اُفتادم شاید چهار یا پنج سال پیش بود.از روی چشم ُ هم چشمی .میخواستم از "عین"(یک انسان :))کم نیاورده باشم.با تلاش فراوان ،اولین وبلاگم را تاسیس کردم. یاد آوری خاطرات آن روز ها را زیاد دوست ندارم.شاید از سال 94 بود که من خودم را رسما یک "وبلاگ نویس"(معمولی)دانستم.نوشتن به من آرامش می داد و می دهد..حدس می زنم آدم های کم حرف نوشتن را به حرف زدن ترجیح بدهند.راستش را بخواهید من آدم حرف زدن نیستم،شاید آدمِ نوشتن هم نباشم ولی به اش احساس خوبی دارم.حسی شبیه آرامش ِ قدم زدن کنار دریای واژه ها.می دانید! آدم هایی که اینجا می نویسند ،چند دسته اند.یک دسته شان آنهایی اند مخاطب دار می نویسند.بله!همان مخاطب خاص.دسته ی دیگر می نویسند تا مخاطب جمع کنند برای خودشان و دسته ی آخر- که شاید من هم یکی از آن ها باشم-می نویسم تا جان بگیرم،تا کمی از حالُ هوای خوب با بدم برای خودم حرف بزنم.نمیدانم!پاک گیج شده ام ..ولی یک چیز را خوب می دانم!که اینجا ،توی صفحه بلاگفا چیزی هست که حالم را بهتر می کند.سادگی،سکوت..اینکه مجبور نیستی برای هر حرف یا گله و شکایتی جواب پس بدهی، از همه چیز بهتر است.اینجا می توانی همه حالِ بدت را روی واژه ها هوار کنی یا خوشحالی و خنده های از ته دلت را فریاد بزنی.من فقط می نویسم تا حالم خوب تر شود...همین ! :)

337

در کتابِ "لطفا گوسفند نباشید" از آقای "محمود نامنی"،یه فصلی هست با عنوان "عبارات تاکیدی".یک سری جملات خیلی قشنگ که از صد ها کتابروان شناسی جمع آوری شده.جملات همگی یه سری معنا و مفهوم زیبایی دارند و خیلی هاشون به قول معروف انرژی مثبتن.یه سری شونُ نوشتم و گذاشتم جلوی چشمم و حالا تصمیم دارم جملات ِ زیبا ترش رو اینجا هم بزارم تا هم بمونه برا خودم هم اگه کسی رد شد این حوالی ،بخونه و شاید واسه ش فایده ای داشته باشه.

336

خداوند عشق است

عشقی که بعد از نفوذ به ما ،

نرم می کند ،ناب می کند،تازه می کند،بازسازی می کند،

و درون آدمی را دگرگون می کند.

نیروی اراده انسان را دگر گون نمی کند.

زمان انسان را دگرگون نمی کند.

عشق دگر گون می کند!

زیرا عشق خداوند است،

و خداوند،عشق

پی نوشت:این جمله خیلی حسِ خوبی به من داد.جسِ عحیبیه!از "پائولو کوئیلو"

335 بانک زمان!

تصور کنید حساب بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فقط تا آخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون آخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود؟ در این صورت شما چه خواهید کرد؟! پاسخ:خب معلوم است تا آخرین ریال آن را خرج می کنم :)  هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم،حساب بانکی زمان!هر روز صبخ در بانک زمان شما 86400 ثانیه واریزو تا پایان شب به پایان می رسد.هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از رمان به فردا اضافه نمی شود.

پی نوشت:حالا من با خوندن این مطلب به این نتیجه می رسم که قدرِ هر ثانیه رو تو طول هر روز باید دونست و به بهترین نحو ممکن ازش استفاده کرد :) من این حکایت بانک زمان رو خیلی دوست داشتم.پس اینجا نوشتمش که همیشه یادم بمونه.

334

اسفند
خواهش پسر بچه ای ست وسط پیاده رو که: "ماهی قرمز می خواهم!"
شوق زوجی ست که در شلوغ ترین عصر شهر به دنبال لباس نامزدی، مغازه ها را می گردند.
حال خوش دستفروشی ست که می تواند چند روزی بی دغدغه ی مامورین بساط کند.
قول پدری ست به دخترش که: "بازار شب عید خوب است؛ لباس عیدت جور است!"
امید یک بیمار سرطانی ست به بهار؛ به رویش دوباره ی موهایش.
غرغر دخترکی ست که به اجبار مادر باید دستی به سر و روی اتاقش بکشد!
شک و تردید پیچاندن کلاس ها: "از بیستم یا بیست و پنجم؟"
اسفند
عطر گندم هایی که کم کم باید سبز شوند...
عطر خوشی است!
بوی عیدی بوی کاغذ رنگی...

متن از #کمیل_پور قربان

333

اینکه دو روز میشه ننوشتم حسِ بدی رو بهم القاء می کنه.دوست دارم بیشتر بنویسم و بهتر.به این هدفم هم می رسم ،مثل بقیه هدفا،فقط با دو چیزُ آویزه گوشم کنم:صبوری و تلاش بسیار.اینا واسه رسیدن به خواسته هام می تونه کافی باشه :) آره عالیه.

پی نوشت:یکی از بهونه های خوشبختی می تونه استیکرِ کیبوردی باشه که برای اولین بار از سایت ِ رنگی رنگی خریدم.ولی هنوز نیوردن.چهار تا ده روز شاید طول بکشه.ولی خیلی هیجان دارم.خیلی وقت بود می خواستمش.تازه کیبوردِ من کلا انگلیسیه و فارسی نداره :دی از فردا طراحی تقویمُ شروع می کنم.نمی دونم شاید اصلا به مرحله چاپم نرسه ولی دلم میخواد، هم واسه خودم خوبه همه واسه عیدی دادن به بقیه.الان ترجیح میدم که برم و ادامه کتاب "لطفا گوسفند نباشید" بخونمُ "عبارات تاکیدی"رو توی کاغذ یاداشتای رنگیم بنویسم و بزنم بالای میز کارم تا جلوی چشمم باشه :)

332

اسفند است،حالم خوبِ خوب است.میتوانم بگویم عالی است.این پُست دیروز باید ثبت می شد که نشد که بشود.آنقدر که هیجان داشتم،برای گلدان های جانم.بلاخره به دستم رسیدند.درست بیستُ پنج تا .می شد برق خوشحالی را در چشمانم دید.تک تک شان را دقیق نگاه کردم،چه قربان صدقه ها که برایشان نرفتم.عزیز های دوست داشتنی من :) . می توانم بگویم از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم.نمی دانید چه قدر انتظارشان را کشیدم..!ولی الآن دارمشان آن هم نه یکی نه دو تا ،بیستُ هشت تا گلدان.پدرم می گفت میتوانی چند تایی اش را هدیه بدهی.من هم سریع گفتم از هیچ کدامشان نمی گذرم.مانند جانم از آن ها مراقبت می کنم ،نکند یکی شان نا خوش احوالُ پژمرده شود، که دق می کنم.صبح با هزاران شوق رفتم بازار،پارچه گُل گُلی را که قبلا چشمم را گرفته بود ،خریدم.روی میزِ چوبی گرد پهن کردم.به همه شان آب دادم و آرام ُ با عشق همه شان را روی میز چیدم .خوش به حالِ گلدان ها :))

 

331

حتی اونقدر ارزش نداری که ازت بنویسم.حتی ارزشِ ناراحت شدنم نداری! ارزشِ هیچیُ نداری.حرمتا رو می شکنی،هر چی از دهنت بیرون میاد،بی فکر!بارم می کنی.اما میدونی از من هیچی کم نمیشه:)فقط تو کوچیک ترُ کوچیک تر میشی!اونقدی که دیگه دیده نمیشی!آره همین جوری ادامه بده.متاسفم.دیگه میخوام سعیمُ بکنم باهات دهن به دهن نشم تو حتی ارزشِ اینم نداری.هر کاری خواستی بکن،آزادی.دیگه خودمُ عزیزامُ به خاطرِ آدمِ بی ارزشی مثل تو نمی رنجونم.قول میدم.به خدام قول میدم.

330

هنوز اولای اسفندِ ولی بوی خوشِ ماهِ خوش فروردینُ بهارُ  از همین الآن حس می کنم.حالُ هوای خوبیه. این موقع ها همه تو هولِ بلای خونه تکونی و تر تمیز کردنِ زندگیشونن عده ای هم در به در تو بازارا دنبالِ خرید کردنن(این قسمتش خیلی بهتره :دی) .خلاصه که خیلی اسفندُ دوست دارم.امروزم قشنگ بوی بهارُ استشمام کردم.پیش مادربزرگ جانِ دل.راستی!کمک کردن به آدمایی که دوستشون دارم برای من خیلی احساسِ قشنگیه.احساس رضایت می کنم از خودم.وقتی بتونم با کارم کسیُ خوشحال کنم،هووف عالیه.مخصوصا اون دعای خیر آخرش.ای به جونم می چسبه .ای می چسبه.قربونت روی ماهت برم من.

پی نوشت1: این دو سه روزم که بگذرهُ از هولُ بلای گزارش کارآموزی ُپایان نامه م بیوفتم، دیگه خیالم راحته.میتونم قشنگ همه خونه زندگیُ با کمک مادر جان مثل نقره کنم :دی.هنوز تقویمم هم مونده.امید وارم بهش برسم.فیلم" عاشقانه" هم دو قسمت دارم که باید ببنیم و یه عالمه کتاب واسه خوندن :) و ..اهنگ جدید پازل بند"به سرم زده".ذوف دارم واسه انجام دادنِ همه این کارا. :)* خوشحالم.خدارو شُکر! خدا روشُکر.

پی نوشت2:فقط دعا دعا می کنم گلدونای عزیزم تو این هفته برسه.دیگه دل تو دلم نیست :) عزیزای من3>

329

بلاخره روز موعود رسید.رفتم نمایشگاه کتاب.بیشتر از اونی که فکر می کردم  شلوغ  بود.آخرین بار 6/7 سال پیش از طرف مدرسه رفته بودیم اونجا.اولین جایی که چشمم دید انتشارات" آراسپ" بود.کتاباش خیلی خوب بود یعنی عالی بود."زنان کوچک"،"دوستش داشتم"،"منِ او"،"یک عاشقانه ی آرام"،"شازده کوچولو"،"استایل"،"ذهن برتر"،"چهل نامه کوتاه به همسرم"،"من پیش از تو"،"من پس از تو" ،"دختر پرتقالی"،"صد سال تنهایی" و...من هنگ مونده بودم جلو کتابا.دوست داشتم دست کنم از هر کدوم یکی بردارم.ولی وقتی یاد مانده حساب کارتِ بانکیم می افتادم ،پشیمون می شدم.تو بنرا سر تا سر شهر خورده بود"40 %"تخفیف.حالا نگو باید 70 هزار تومن می دادی تا یه بُنِ 100 هزار تومنی می گرفتی.مسخره بود .اونجایی که من کتاب خریدم فقط 10% تخفیف داشت و این خلاف میلِ من بود.به عالمه دختر اونجا بودن که اکثرا کتابای "هما پور اصفهانی" و "آنا گاوالدا" رو برمی داشتن.همشون دخترای مدرسه ای بودن و مشخص بود که همه از طرف یک مدرسه اومدن.با یک ذوقی از کتابا حرف میزدن و درباره موضوعِ کتابا می پرسیدن که دلم میخواست منم جای اونا بودم.ولی من چی!باید مواظب خواهرام می بودم .آه.بعد از 3 ساعت دست دست کردن فقط دوتا کتاب برداشتم."35 کیلو امید واری آنا گاوالدا" و "چهل نامه کوتاه به همسرمِ نادر ابراهیمی".فقط همینا :(اون لحظه دلم میخواست هر کتابی که دوست داشتم مجانی بردارم ولی مگه می شد.؟!باید برا هر کدوم بوق تومن پول می دادم و نداشتم.تازه یارو کتاب فروشه که خیلی هم مهربون ُ مودب بود گفت که بعد از ظهر هما پور اصفهانی هم میاد نمایشگاه و جشن امضاء ش هست.هم خوشحال بودم که اومده شهر ما، هم ناراحت که نه میتونستم خودشو ببینم نه کتاباشو بخرم و این برام خیلی ناراحت کننده بود.با هر مشقتی بود از اونجا دل کَندم.تهِ دلم حسابی ناراحت بود که تو این موقعیت خوب که هر 100 سال یه بار اتقاق میوفته نتونستم کتابای مورد علاقمُ بخرم.ولی نا امید نمی شم .صبر می کنم.یه روزی همه کتابایی که دوست دارمُ تو کتابخونه ی کوچیکِ صورتیم جمع می کنم .آره :)

328

آیا تا به حال خود را بخشیده اید؟

یک آزمایش!روبروی آینه بایستید و تمرکز کنید با دقت به رنگ چشم ها،خطوط مورب و موازی صورت خود نگاه کنید!بعد از چند لحظه تمرکز،احساس می کنید که سال هاست خود را در آینه به این دقت نگاه نکرده اید.سپس پنج بار با آرامش و از صمیم قلب به تصویر در آیینه بگویید:...جان دوستت دارم:)من همه کار هایت را تایید میکنم!من به خوبی میدانم که تو بی گناهی!....جان من خیلی دوستت دارم.

اگر توانستید که بسیار خوب به شما تبریک می گویم:)شما خود را دوست دارید.پس دیگران را هم میتوانید دوست داشته باشید و در نهایت رابطه شما  به این شکل میشود:خدا=خلق=خودم

اگر نتوانستید نگران نباشید.98% از مردم نمیتوانند این کار را به خوبی انجام دهند!

پی نوشت:حتما باید وقتی رسیدم خونه این آزمایشُ انجام بدم.ولی الان که یه لحظه خودمُ تو آینه نگاه کردم،دیدم صورتم خیلی ماسک نیازه:| یه چند وقت نرسیدم به خودم داغون شدم :دی

327

دو کلوم حرف خصوصی با خدای عشق...

ادامه نوشته

326

جلدِ کتاب شعر..!چطوره؟البته هنوز کامل نیستا :)

325

 می گم کارآموزی هم چقد خوبه ها! نشستم پشت یه میزِ گنده یه سیستم نو هم جلومُ اینترنتم که وصله خدا رو شکر :دی اصلا آدم مستقله اینجا . فقط تنها مشکلش اینه ویندوزش 10 هست و من آبم باش تو یه جوب نمی ره از بس مزخرفه!حالا یا شایدم چون من به 7 و 8 عادت دارم اینجوریه.Net Support شم که داغون .اصلا سیستمایی که من کارش دارم پیدا نمی کنه و هی مجبورم برای نصب Revit برم سایتُ برگردم.یه وضعی.ولی خوبیش اینه سرپرستِ من خیلی انسانِ و خیلی مهربون.هی میگه میخوای برات چایی بیارم.من هم که خجالتی،با اینکه جایی میخواستم ولی می گفتم نه ممنون نمیخورم.حالا جالبیش اینجاست وقتی رفت اتاق سرور منم رفتم یه چایی داغ برا خودم ریختم با شکلات نوش جان کردم :)

324

از دیروز که بابا بهم گفته یه پکِ 25 تایی کاکتوس و ساکولنت + دو تا ژمینو قرمز و صورتی سفارش داده از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجم.دیشب اولین فکری که به سرم زد این که کجا بزارمشون؟!بعد به این نتیجه رسیدم که میزِ خوشگل پیدا کنم و بزارم پشت پنجره اتاق که نور کافی بهش برسه.حتما باید تو زمان مناسب بهش آب بدم .اگه یکیشون خراب یا پژمرده شده خودمُ هلاک می کنم.همه ذوق و خوشحالیمُ مدیونِ بابای عزیزمم.فقط خدا می دونه چقدر عاشقشم.اون همیشه به خواسته و چیزای مورد علاقم اهمیت می ده.

پی نوشت1:کارای پایان نامه تموم شده و تو مرحله چاپه.کارآموزی هم فقط 10 ساعت مونده و 40 ساعتشم که شین جان محترم بهم تخفیف دادن.دستشونم درد نکنه.پس از کُلِ دغدغه هام میمونه دفاع پروژه و کار آموزی که اونم هیچ کاری نداره.با توکل و امید به خدا همه چی خوب پیش خواهد رقت3>

پی نوشت2:چند تا کار عقب مونده دارم که باید تا اسفند تموم نشده انجامشون بدم.یکیش جلدِ کتاب شعری ِ که قرارِ برای یک نفر طراحی کنم.ایدش هم زدم ولی هنوز خیلی کار داره.و دومیش میخوام یه تقویم رو میزی بزنم برای خودم و اونایی که دوستشون دارم،هدیه کنم بهشون.عیدی :دی باید یه طرح شاد و گل منگولی باشه.فقط چون تعداد محدود می خوام چاپ کنم امید وارم هزینش خیلی زیاد نشه !.و کار آخر اُتاق تکونی :)این خودش یک هفته پروسش طول میکشه ولی من چون به دل سبکی مشهورم یک روزه تمومش می کنم.امید با خدا .لبخند گنده.موفق باشم

323

زندگی یک صبح بهاری است

اگر دوستی داشته باشی

کسی که با او راه بروری

با او حرف بزنی

به جانبش رو کنی

زندگی یک صبح بهاری است

اگر دوستی داشته باشی

تا کمی آفتاب را با او قسمت کنی،

 که تو را یاری دهد

پس حالا و همیشه 

تو را یاری هست!

#آلن دوان