اسفند است،حالم خوبِ خوب است.میتوانم بگویم عالی است.این پُست دیروز باید ثبت می شد که نشد که بشود.آنقدر که هیجان داشتم،برای گلدان های جانم.بلاخره به دستم رسیدند.درست بیستُ پنج تا .می شد برق خوشحالی را در چشمانم دید.تک تک شان را دقیق نگاه کردم،چه قربان صدقه ها که برایشان نرفتم.عزیز های دوست داشتنی من :) . می توانم بگویم از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم.نمی دانید چه قدر انتظارشان را کشیدم..!ولی الآن دارمشان آن هم نه یکی نه دو تا ،بیستُ هشت تا گلدان.پدرم می گفت میتوانی چند تایی اش را هدیه بدهی.من هم سریع گفتم از هیچ کدامشان نمی گذرم.مانند جانم از آن ها مراقبت می کنم ،نکند یکی شان نا خوش احوالُ پژمرده شود، که دق می کنم.صبح با هزاران شوق رفتم بازار،پارچه گُل گُلی را که قبلا چشمم را گرفته بود ،خریدم.روی میزِ چوبی گرد پهن کردم.به همه شان آب دادم و آرام ُ با عشق همه شان را روی میز چیدم .خوش به حالِ گلدان ها :))