جهنم

گآهی چشمانماـن نمی بیند.

به زندگیِ خود میگوییم جهنم!

 

رفیقِ من ..

رفیقم قدِ دنیآ غم تو دلمه..وآسِ تو واسِ دلت...

فقط صبور بآش..میفهمم چ غمِ بزرگیُ تحمل میکنی عزیزم...

چرا اینجوری شُد؟!!من تحملِ دیدنِ غمآتُ ندارم بخدا...

خدایا خودت بهش صبر بده :(

زندگیِ منم شُده مثِ یه فیلمِ تکرارـآی

دیآلوگآی تکرارـی 

بحثآـی  تکرـارـی

دردـآی تکرـآری...

اَ امروز دلم میخوـآد فقط بشینم تو اُتآقم

تنهآـی تنهآ این جورـی بهترـه خیلیم بهترـه

وآس چی خودمُ شآد نشون بدم وآس چی الکی بخندمـ الکی جنگولم بآزی در آرم؟!

مگه با این کآرا چیزیمـ عوض میشه؟! چیزی درست میشه؟

مگه اصن مهمِ وآسِ کسی من تو یه اتآقِ در بسته نشستم یا اوـن بیرون!

اصن کسی متوجه میشه؟به نظرمـ این قد که کآرآُ و رفتآرآُ شآد یا غمگین بودنِ اطرافیآنم 

وآسِ من مهمِ واسِ اونآ نیست...همه به فکرِ خودشونن !من چرا نبآشم

چرا زندگی اینجوریِ؟چرا دردـآ 100 برآبرِ خنده آس؟

کآش منم مثِ فرشته ِ سیندرلآ یه عصآی جآدویی داشتم :/همه چیُ درست میکردم

حد اقل مشکلـآتِ خودمُ!!یه کآری میکردمـ همه با هم خوب باشن همیشه!آبجیم با من من با اون

من با همه !همه با من ! کآش دلیلـآی این همه مشکلُ من میدونستم:|

کآش:( اما این فقط یه فانتزی بیشتر نیست!!!!!

#اینآ مهم نیست! مهم اوـن بالـا سریِ خودش همه چیُ درست میکنه من به اون ایمآـن دارم :)

 یه منِ خسته ...

  یه منِ خسته از اـی امتحآنآـی طاقت فرسآ :| و بعد از چند روز بازگشتن به خونه خودموـن 

یه مادر بزرگِ مهربون که اجآزـه نمیداد بیام خونموـن و من ک دلم وآسه خونهُ اینجا تنگ شده بود

بلاخرـه اومدم خونه...با بابامـ رفتیم مهد دنبآلِ الـهه  و آبجی م ک با دیدنِ من چشآش برق رد از خوشحآلی :)

حالا انگار سفر300روزِ رفته بودم :|شلوغش  میکننآ :* و این جور وفتآس که من دلم گرم میشه

کسآیی هستن ک دوسم داشته بآشنُ دل شون تنگ بشه برـام..خدا رو شُکر

یآ وقتی تو دانشگآه پشت ِ سآلن در حالی ک همه دارن بآ حولُ ولا درس میخونن و منم ریلکس یه 

گوشه نشستمُ (خو آخه من فولم :)) وفتی یهو بدون ِ اینکِ حواسم باشه صداش میکنم فهیمُ؟ :)

و خجالت میکشم و هر دو تا مون بعدِ یه نگاهِ چند ثانیه ای قهقهه میزنیم چ لحظآتِ خوبین اینآ ^_^

کآش

کآش کسی بیآید

که بلَد باشد کاری کند ؛

که فراموـش کنم ـامروز جُمعه است ...

#وحید_آبدار_باشی

 

الهُمَ عَجل لولیکَ الفرج

حسِ بودنت مبآرک (:

ـامروز روزِ تولدِ :) رفیق تولدت مبآرک...

قدم گذاشتی به 19 سآلگی ، 19 سآل گذشت با هر اتفاقی/شآدی/خنده/اشک

برات آرزو دارم از این روز به بعد فقطُ فقط بخندیُ شآد باشی.

امید وارم خوشبختیُ با تمومِ  سلولآـی بدنت حس کنی دوستِ عزیزم :)

 

 

بعضیآـی خوب..

بعضیآ اینقد خوبَن که بآید زیر لحظه هآیی که پیششونی کآربُن بزـاری :)

http://s6.picofile.com/file/8230862784/13T41X01342Z_b032.jpg

حآلِ خوبِ من

"به نآمِ خدا"

سلام بر دوست جآن هآی عزیزم :)

از یک شنبه بگویمُ پیچاندنِ کلاسُ دور دور با رفقآ :)از حالِ خوبِ اون موقع بگم که

وقتی با استرس مریمُ اَ کلاس بیرون کشیدیمُ زدیم بیرون:)را ه اُفتآدیم سمتِ بستنی فروشی

به پیشنهآدِ بنده البته بعد از یه عالمه بحث ک کُجا بریم.بعدِ یه عالمِ خلُ چل بازی مریمُ  منی ک 

حرص میخوردم که بابا زشته تو خیآبون :| و اون ک کآرِ  خودشُ میکرد :|

بعدش م گشتن تو پآساژُ نظر دادن دربآرـه همه چی ینی همه چیآ ^_^

و فهیمه که داشت وآسِ تُرشک له له میزدُ منم میخندیدم بهش :*وقتی خریدیمش

رفتیم تو یه پارکیُ خوردیمش :| همه یه جوری بمون نیگآ میکردن آخه 3 تآ دخترِ چادری

تو پارک..در حال ترشک خوردن تعجبم داره وآلا *_* و عکس گرفتنآ مون ک خوشی مو نُ 10

برابر کرد و یه روزِ خوبُ رقم زد برامون و یه خاطره خوب :) [Seeing]

بعدِ دور دورم کوچ به خونه مامان بزرگُ بازم مهربونیآش ...صبحونه هآش نونِ داغُ

و پنیرُ و گردوُ یه عالمه مخلفاتش ...عاشقتم مامان جونم...وقتی مو هآ مُ شونه میزنه

و قتی بهم میگه بیا برات ببآفمشون ..من پُر از انرژی میشم

و بازم مثِ همیشه خدارو شُکرمیکنم ...ممنونم خدایا.

و این گلآـیِ نرگس ِ خونه مامان جون که عطرش اتآقُ پر کرده بود ^_^

PhotoGrid_1451300596362.png

بآرون صدـآی احسآسِ...

اِـم بآروـن چه حسِ خوبیـه دوست دارم سآعت هآ بشینمُ تمآشآش کنم 

دوست دارم وقتی بارون میبآره کنآر خیابون قدم بزنم ...فکر کنم ُروحم پاک شه

چه لحظه قشنگی بود دیشب تمآشآی بآرون...

تو بارون وآسِ همه دعآ کردم مخصوصآ وآسع تو فهیم :*

http://s6.picofile.com/file/8218914242/13TC122FNZ_103155.jpg

آقا جان بلاخره باراـن هم آمد..اما تو...نیآمدی این جمعه هم بی تو گذشت :/

#الهُمَ عَجل لوَلیکَ الفرج

+اِهم اِهم و منُ قالبِ جدیدم :* بسی دوستش می دارم.

رفیقونه :)

امروـز در حالی کِ هوا بس نآ جواـن مردـآنه سرد بود .در دانشگامآن 

برو بچِ کلاسمآن در سالن  بودند ، تا فهمیم مرا دید گفت:اُستادتون نمیآد امروز ُ 

منُ در آغوش کشید :) و من گیجُ منگ بودم از این استآدای درِ پیتمآن :| 

روزِ باحالی بود امروز کُلی به مریمُ فهیمُ خل چل بازیآشون خندیدم :) حال ِ خوبی بود

حس میکنم رفیقآیی که هیج وقت نداشتمُ پیدا کردم با مرامُ مهربون...

و مریمی ک به من انرژی + داد با این حرفش :

- تو چقد قشنگ میخندی :)

و فهیمی ک با سر تایید میکرد و منی ک ذوق کرده بودم ^_^

بچه ها؟ خوشحالم ک کَشفتون کردم .همیشه بآشید.

http://s3.picofile.com/file/8229073034/13T4P5V03910_3JK.jpg