حآلِ خوبِ من
سلام بر دوست جآن هآی عزیزم :)
از یک شنبه بگویمُ پیچاندنِ کلاسُ دور دور با رفقآ :)از حالِ خوبِ اون موقع بگم که
وقتی با استرس مریمُ اَ کلاس بیرون کشیدیمُ زدیم بیرون:)را ه اُفتآدیم سمتِ بستنی فروشی
به پیشنهآدِ بنده البته بعد از یه عالمه بحث ک کُجا بریم.بعدِ یه عالمِ خلُ چل بازی مریمُ منی ک
حرص میخوردم که بابا زشته تو خیآبون :| و اون ک کآرِ خودشُ میکرد :|
بعدش م گشتن تو پآساژُ نظر دادن دربآرـه همه چی ینی همه چیآ ^_^
و فهیمه که داشت وآسِ تُرشک له له میزدُ منم میخندیدم بهش :*وقتی خریدیمش
رفتیم تو یه پارکیُ خوردیمش :| همه یه جوری بمون نیگآ میکردن آخه 3 تآ دخترِ چادری
تو پارک..در حال ترشک خوردن تعجبم داره وآلا *_* و عکس گرفتنآ مون ک خوشی مو نُ 10
برابر کرد و یه روزِ خوبُ رقم زد برامون و یه خاطره خوب :) [Seeing]
بعدِ دور دورم کوچ به خونه مامان بزرگُ بازم مهربونیآش ...صبحونه هآش نونِ داغُ
و پنیرُ و گردوُ یه عالمه مخلفاتش ...عاشقتم مامان جونم...وقتی مو هآ مُ شونه میزنه
و قتی بهم میگه بیا برات ببآفمشون ..من پُر از انرژی میشم
و بازم مثِ همیشه خدارو شُکرمیکنم ...ممنونم خدایا.
و این گلآـیِ نرگس ِ خونه مامان جون که عطرش اتآقُ پر کرده بود ^_^
