چشام بسته بود.رو به همه چی بسته بود.رو به زندگی.به دوست داشتن.به عشق.چشامو باز کردم تو رو روبه روم دیدم.همه چی برام رنگ و بوی تازه گرفت.همه چی برام معنی پیدا کرد.زندگی جریان پیدا کرد.عشق غوغا کرد تو دلم.چشات و که دیدم معنی بودنم و فهمیدم.میدونی حتی واسه یه ثانیه هم فکرش و نمی کردم که بشم عاشق و مجنون ِ اون چشا.یهویی یهویی شدی همه دنیام.میدونی!عاشق همین یهویی بودنشم.عاشق بی برنامه بودنشم.عاشق خدام که اینطور غیر منتظره تو رو گذاشت سر راه من.عاشق همین کاراشم.یه جوری همه چیو چفت هم میکنه که می مونی اصن.هنگ میکنه فکر و مغزت.مث الانه من.سر و کلت که پیدا شد زندگی منم جریان پیدا کرد.یه حسایی رو تو وجودم بیدار کردی که هیچ وقت تجربشون نکرده بودم.واسه وصف احساسم کلمه ها یاری نمی دن.کلمه ها تو کار من موندن.تو کار تو هم موندن.واسه وصف حال ما همه دنیا موندن.حکمت خدا رو میبینی ! یه جوری مهرت و انداخت تو دل من که تا آخرین نفسی که قراره بکشم ،از دلم در نمیره...دیدی دیدی بلاخره دعا های مادر بزرگ گرفت.دیدی!