254
از همون پچگیامم یادمه چفدر باهم خوب بودیم،چقدر میومدم پیشت میموندم ،چقدر با هم میخندیدم،حتی یه وقتایی هم بود که من یه حرفایی میزدم تو ناراحت میشدی باهام قهر میکردی!یادته یه بار بهت گفتم وسواس داری و تو چقد ناراحت شدی..از اون روز محلم نمی ذاشتی ولی آخرش آشتی کردیم.یادته چقدر با هم بازی میکردیم باهم میرفتیم پارک،تاب سواری چه روزایی بودا ..یه بارم یادته منُ توُ عین رفته بودیم اون پارکه آخرِ سر منُ اون چقد دعوا کردیم و تو سعی داشتی جدامون کنی..یادته اون اتاق بالا که با هم بازی میکردیم،یادته میومدم خونتون میموندم تا پیشت باشم..یادته موهات چقدر مشکیُ بلند بود..حتی یه بارم میخواستی بری دانشگاه تون من باهات اومدم تا اونجا چه خوب بود اون روزا!کاش میشد برگردیم به اون روزا ...اختلاف سنی داشتیم...اونم 11-10 سال اما به چشم نمیومد .یادته چقدر با هم میخندیدیم الانم میخندیم ...الانم دوست دارم هر جا هستی پیشت باشم.راستی!یادته یه بار که داشتم با مامان غیبتتُ می کردم فهمیدیُ بام قهر کردی :)چند سال بعدش تو عروس شدی!حتی عروس شدنتم باعث نشد ازت دور شم...یادته بهم قول داده بودی روز عروسیت منُ به عنوان ساقدوشت ببری آرایشگاه..میدونی اون روز که به خاطرِ حرف یکی دیگه زدی زیر قولت چقدر دلم شکست!!من همش 9 سالم بود...میدونی چقدر شوقُ ذوق داشتم اون موقع کنارت باشم اما اشکال نداره ...یادم رفت مثلِ خیلی چیزای دیگه...حتی بعد عروسیتم هی میومدم خونت ،میخواستم بمونم پیشت و یه چیزِ عجیبی ما رو کنار هم خوب میکرد...اون روزی که با هم رفتیم باشگاه یادته؟حتی قبل ترشم یادته با هم رفتیم مدلای لباس عروس ببینیم تا انتخاب کنیم..شاید تو یادت نباشه اما من همشُ یادمه.اون روزُ که میخواستی با شوهرت بری بیرون یادته؟ منُ محی هم اومدیم باتون .رفتیم تو اون موزه هه یا اون روزی که باهم رفتیم شهر بازی سواری اون قطاره شدیم...میبینی عزیزِ من خاطره های قشنگمون خیلی زیادن.بعد چند سال بچه دار شدی بچتُ هزار برابر خودت دوست داشتم از همون اول خودشُ جا کرد تو دلم...یادته میومدم پیشت میموندم تا کمک حالت باشم.اون روزی که تو خواب بودیُ فسقلیتُ سپردی بودی دستم یادته؟جیش کرد رو پام :)نمیخوام قسمتای بدشُ یادم بیاد و لی ناخود آگاه میاد ...میدونم دوستم داشتی !میدونم از سر خیر خواهی اون حرفا رو میزدی من اشتباهمُ پیذیرفتم تو گناهی نداشتی و من هیچ وقت ازت کینه به دل نگرفتم..یادته اون روز اول که بچه به دنیا اومده بود در گوشم گفتی" حلالم کن"من حلالت کردم...من همیشه دوستت خواهم داشت میدونم که تو هم دوستم داری...میگی برات عزیزم...میگی چقدر ما پیش هم خوبُ شادیم!میگی با من همش میخندی..چه خوبه این حسُ حال...چه خوبِ که حتی وقتی بهم نگاهم میکنیم خندمون میگیره!ما وابستگی عجیبی به هم داریم...وقتی موقع رفتن همُ بغل میکنیم خیلی دلچسبِ...میخوام سعی کنم نزارم دور شیم از هم میخوام همیشه همینجور بمونیم و این حالُ هوای خوب تموم نشه بینمون حتی اگه مشکلاتمون سر به فلک بکشه...میم الفِ عزیزم3>
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۵/۱۰ ساعت 14:50 توسط بانوِ بهار
|