برگشتم ! با یه حال خوب..اگه بخوام این ده روزُ تو یه کلمه بگم، میگم"فوق العاده" .به معنی واقعی کلمه سبک شُدم ،آروم شدم ..وقتی رو صحن نشسته بودمُ منتظر اذانِ مغرب بودم انگار دنیا مال من بود آرامشِ غیر قابلِ وصفی داشتم یه حال عجیب! از نقاره خونه صداهای قشنگی میومد و یه لشکر آدم رو به روش واستاده بودنُ فیلم میگرفتن من اما غرق لذت بودم گوش میکردمُ حالم خوب بود تو اون لحظه فقط خوب بودم فقط واسه عزیزامُ اونایی که بهم التماس دعا گفته بودن از ته دل دعا می کردم ..من اون  تصویرای قشنگ ،اون صدای دلپذیر،اون فضا رو تو هیچ دستگاهی ضبط نکردم فقط نگاه کردم،گوش دادم و دقیقه به دقیقه شُ تو ذهنم حک کردم!حتی الانم که دارم مینویسم بغض دارم ..اونجام بغض داشتم ولی نترکید..الانم دلم بد جور هواشُ کرد..وقتی شب میشد انگار همه جا قشنگُ نورانی میشد گنبدای طلایی بیشتر خودنمایی می کردنُ تو چشم میومدن!حتی نمازی که اونجا خونده شد اینقدر بهم چسبید که دلم میخواست تا صبح همونجا بشینم هی نماز بخونم..نمیدونم اون همه زیبایی چجوری وصف کنم اما وقتی وارد رواقی که ضریح توش قرار داره شدم حال عجیب غریبی داشتم انگار بار اولم بود..چشای همه اشکی بود همه در حال دعا بودن همه میخواستن خودشونُ به ضریح بچسبونن ولی من آروم یه گوشه ایستاده بودمُ فقط نگاه میکردم انگار از همون فاصلم اون حال خوب بهم می رسید..