و مشکل از جایی آغاز می شود که میفهمی وقتی میخواهی لب باز کنی و حرف های تلنبار شده در دلت را بازگو کنی ،یک قورباغه برزگ در گلویت قور قور میکند و حتی چشمانت هم پُر آب می شود ..زبانت کوتاه می شود .مثلِ یک احمق ! یک احمق به تمام معنا .آن موقع است که دلت می خواهد بمیری که این ضعف لعنتی را سرکوب کنیُ بگویی :بغض لعنتی گورت را گم کن،دست از سرم بردار،بگذار بگویم!این گونه رسوا ی عالمم نکن نکن نکن ..

+مخاطب پست هایی که خودم هستم را ذکر می کنم و این پست هم جزو همان هاست پس بخوانُ رد شو.