بعد این همه وقت امشب به سرم زد که بیام اینجا.که یه جوری خودمو با نوشتن آروم کنم.یه جوری فکر کردم بیام و حرصمو که نمیدونم سرو کلش از کجا پیدا شده سر کلمات خالی کنم.شاید اینجوری بتونم یه خورده حال خودمو خوب کنم به نظرم خیلی بهتره تا غر بزنمو حال عزیزمو خراب کنم.نمیدونم از چیو از کجا بگم خیلی حرفا تو دلمه.هم گله هم شکایت.نمیدونم چمه.دلم گرفته.خیلی هم گرفته.نمیدونم دلیلشو.شایدم میدونم و خودمو میزنم به راهه دیگه.یکی هست که ازش خیلی فاصله گرفتم.شاید دلیل حال دلم اون باشه.شاید اگه یه خورده فقط یه خورده خودمو بهش نزدیک تر کنم حالم بهتر میشه.میدونم دلیل حالم اونه.دلیل همه چی اونه.چی شد  این قد دور شدم ازش.این همه فاصله بیزارم.دور بودنش حالمو بد میکنه.خودمو دارم گول میزنم.میفهمم. اگه فکر و یادش نباشه من هیچی نیستم.هیچی.یه موجود بی ارزشم بدون اون.اونه که هدفه.عشقه.کاش یه دل شم.کاش سر به هوا نباشم تو خواستنش.اون همیشه هست.همیشه هوامو داره.همیشه بیخ گوشمه منم که غافل شدم ازش.منم که خودمو میزنم به اون راه...چقدر بده این حالو روز.ولی از جایی دیگه نمی تونم بدون اون.احساس هیچی بودنه .احساس بود.کاش برم پیشش با روی باز منو بخواد مثل همیشه که من ازش غافل میشدم و وقتی کارم گیر میکرد میرفتم سراغش و اون....خدا