گاهی آدم،خود آدم عشق است.بودنش عشق است.رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است.در تو عشق میجوشد،بی آنکه ردش را بیابی.بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده.روییده.شاید نخواهی هم.شاید هم بخواهی و ندانی.نتوانی که بدانی.

پی نوشت:از کتاب "جای خالی سلوچ"(محمود دولت آبادی)

51