265
"در این دنیا نبود،اما بیشتر از وقتی که زنده بود وجود داشت،اثر داشت و چقدر غاده خوابش را می دید.دیشب خواب دید مصطفی در صندلی چرخ داری نشسته و نمی تواند راه برود.دوید، گفت:«مصطفی چرا اینطوری شدی؟»گفت:«چرا گذاشتید من به این روز برسم؟چرا سکوت کردید؟»غاده پرسید:«مگر چه شده؟»گفت:«برای من مجسمه ساخته اند،نگذارید این کار را بکنند.برو این مجسمه را بشکن.»بیدار که شد نمی دانست مصطفی چه میخواهد بگوید.پرس و جو کردو شنید که در دانشگاه شهید چمران اهوار از مصطفی مجسمه ای ساخته اند.میدانست در تهران هم یکی از خیابان های آباد و زیبا را به اسم مصطفی کرده اند.این ظاهر شهر بود و او خوشحال می شد اما کاش باطن شهر هم این طور بود.می ترسید،میترسید مصطفی بشود یک نام و ....تمام."
پی نوشت:بخشی از کتاب نیمه پنهان ماه( خاطرات شهید مصطفی چمران به روایت غاده چمران)

+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۲۷ ساعت 10:2 توسط بانوِ بهار
|