"جمعه خود را چگونه گذراندید؟!" 2نمره

ما جمعه خود را به بهترین نحو ممکن گذراندیم.شش صبح با صدای دلنواز مادر جان از خواب دل کندیم .ناگفته نبود که برای من خیلی هم آسان بود چون باز هم ذوق زده بودم آخر این اولین تجربه کوه نوردی ام بود.اما رفیق جان نقطه مقابل من بود و دل کندن از حای نرمُ گرمش برایش کمی سخت بود.به مقصد رسیدیم..هوا رو به خنکی بود ولی من سرما را هم احساس نمی کردم از خوشحالی و آن همه حس خوب که نمبدانم سر کله شان از کجا پیدا شده بود.رفیق جان دوربین بر گردن و من دست به سینه شانه به شانه راه افتادیم..مابقی هم پشت سر ما میامدند گهگاهی هم غر میزند .ما اما پر انرژی و بشاش راهمان را می رفتیم و رفیق جان چیلیک چیلیک از من و گاهی هم طبیعت زیبای اطراف عکس می انداخت.کماکان در راه کوه نورد هایی رو که در حال برگشت بودن را میدیدم و تحسین می کردیم .از تپه هاو سنگ ها بالا میرفتیم تا جای دنجی را برای صرف صبحانه پیدا کنیم.آن بالا ها جای خلوتُ دنجی را برای صبحانه خوران در نظر گرفتیم .همه جیز بود نان،پنیر،کره،عسل،چای ، خرما و نان تازه.شاید جزء معدود صبحانه هایی بود که خوردم و عجیب لذتش را بردم البت بیشتر محو تماشای اطراف بودم تا صبحانه .از آن بالا همه چیز دیدنی بود.بعد جوان تر ها راه افتادیم تا کمی آن اطراف را بگردیم که ساعت ها طول کشید و هر چه جلو  می رفتیم عطشمان برای باز هم جلوتر رفتن بیشتر می شد.آبشار های کوچک و بزرگ،چشمه های آب ،درخت ها، سنگ های کوچک بزرگ،سختی های راه ،همه و همه مرا به چالش کشیده بودن تا خودم از بیازمایم و از امتحان هم پیروز در آمدم.حتی وقتی دیگران غر میزند خسته شده اند من دلداری شان میدادم و کوه پیمایی را به بالا و پایین های زندگی تشبیه می کردم.خودم هم آن قدر مست طبیعت و اطرافم بودم که چیزی حالی ام نبودو این برای من بهترین و قشنگ ترین تجربه زندگی ام بود.اگر بخواهم مو به مو همه را شرح دهم ساعت ها طول می کشد...در پست بعد ادامه لحظات خوبم را خواهم ثبت کرد..