258
قرار گذاشته بودیم بریم عکاسی،از یکی از بناهای تاریخی و توریستی شهرمون!دل تو دل هیچکدوممون نبود خیلی ذوق زده بودیم.بعد از چندین سال داشتم میرفتم اونجا.از همون اول که وارد شدیم محو فضا بود.فضای سبزُ سنتی.بی نظیر بود.از این سوتای بلبلی هست تا وارد شدیم یه مرده پشت سرمون بنا کزد به سوت زدن داشت مشتری جذب می کرد مام که محلش نذاشتیم:دی تیپ رفیق جان شدیدا به عکاسا می خورد !منم که سعی می کردم فقط ادای عکسا رو دربیارم(ولی عکس خوبم کم نگرفتم!!).یه عالمه توریست اونجا بود بقیه هم یا عکاس بودن یا نقاش که مام جزء عکاسا به حساب میومدیم و این یه حس غریبی بود که من واسه اولین بار تجربش می کردم.تا تونستیم عکس گرفتیم از خودمون،از ساختمون باغ،از رود خونش،از فواره ها،از اون کلاغه.چه جای خوبی بود .طبیعت زیباش حال آدمُ جا میاورد انرژی میداد ما هم که استاد دریافت انرژی مثبت :دی جالبیش اینجا بود که دریافتم علاقه خاصی به عکاسی دارم تازه خیلیم کلاس داره...با رفیق جان یه عالمه دربارش حرف زدیم!.در نتیجه کل اونجا رو که به چه بزرگی بود متر کردیم و هر قدم که برمیداشتیم عکس هم مینداختیم اونم چه عکسایی،همه عکسای هنری و خوشگل.معرکه بود.خسته که شدیم رفتیم کافی شاپ(که همونجا بود) اونجا هم محیط خیلی سنتی و خوشگلی بود.صندلیاش روکش ترمه داشت و دیوار کاهگلی بود از سقفشم نورای رنگی می پاشید به پایین. تازه وسطش یه حوض خوشگلم بود حتی طاقچه هم داشت روی اونا ظرفای سفالی و کوزه های قشنگ بود روی دیواراشم عکسایی بود از جاهای دیدنی ایران که خیلی خیلی قشنگ بودن.قسمت خوشمزشم که کیک شکلاتیُ آب پرتقال که نوش جانمون کردیم!عجب روز خاصی بود خیلی بهمون خوش گذشت ..ممنون خدای مهربونم.ممنون رفیق جانم3>
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۰۸ ساعت 20:53 توسط بانوِ بهار