یه روزِ خوبِ دیگه ای که رقم خورد،  همین جمعه!دیگه جمعه ها که میشه نه دلم میگیره نه گریه میکنم.وقتی یه خدا دارم که همیشه و همه جا روحمُ جسمم درگیرشِ و یه خانواده که مثِ یه کوه پشتم وایسادن تا حالم خوب باشه.فکر نمیکنم نعمت ، موهبتی بهتر از این وجود داشته باشه.

و ...پنج شنبه شب ساعت 1 برسیم اونجا ُ بعدِ یه عالم خندهُ مسخر ه بازیآمون بلاخره ساعت 3ونیم بخوابیمُ 5و نیمم با صدای ع جان اینا بیدار شیمُ یه صبحونه توپ بزنیم .خوبیش اونجاس که یهو دختر عمو جانم سر میرسه و کلی با هم میگیمُ میخندیمُ خوشیم.یا مثلا میشینیم دور هم ُ هُپُ و گل یا پوچ بازی کنیم و همه شم ببیازیم چون بابا جون تو تیممون نیست! یا یهو همه جمع شن یه اُتاق کوچیکهُ درباره ازدواجُ نامزدیُ اینآ صوبت کنن منم فقط خجالت بکشم!چقد دست زدیم سو ت زدیم همه خوب بودیم باهم !حتی کوچک ترین چیزی هم نمی تونست شادیمونُ خراب کنه ...#ژله بخورن#قهوهُ آجیل بخورنُ من از ترس جوش نزدن نگاشون کنم فقط :| به اصرارِ بچه ها بریم هفت سنگ بازی کنیمُ همشم بیازیم! :|بد شانسیما :|

پ.ن.خدای جانم شُکرت... :)