176
بعدِ چند رو که کآسه ذهنم پُر از حسآـی خوبُ بدُ گنگ میشهُ نمی تونم ثبتشون کنم خیلی منُ اذیت میکنه!یکی از بدی هآی منم اینِ که فقط حسِ نوشتم اینجآ میآد...فقط اینجآ تو صفحه نوشته جدیدِ بلاگفا!بدجور اُخت شُدم با اینجآ.از اینآ که بگذریم، فلش بکی به چند روزِ قبل میزنم !
پنج شنبه:از صُبحش حالم رو به را ه نبود!حتی دیدنِ فک فامیلُ خنده هآشونُ شوخیآشونم حالمُ بهتر نکرد!را ه اُفتادم سمت خانهِ مادر بزرگِ جآنم...اونجآ مثِ یه معجزس برا من!حالم خوب شُد!آرومِ آروم!دلیلِ این نا آرومیآی گاهُ بی گآهُ نمی فهمم...کنآر میشینمُ دستمُ دورِ گردنش میندازم،ازم گله میکنه چرا دیر به دیر میآم پیشش!درسآ مُ بهونه میکنمُ بهش قول میدم بیام بمونم چند روزی اونجآ!میره واسم شیرینیآیی که دوست دارمُ میآره!میوه پوست می کنه برام!محبت میکنه ُ من عشق میکنم!آرامش میگیرم!از خدام میخوام سآیه 100 سآل بالا سرم باشه!یکی از آدمآی خآصِ زندگیِ منِ اون خانمِ 60 و خورده ای سآلِ^_^
جُمعه:بشآشُ پُر انرژی!یه ناهار دورهمیِ عآلی با خانواده!بعد از اونم طبیعتُ فضآی خوشگلِ پارک و ... :)
#از اون روزآیی که باید ثبت میشُد!