من... خودم را هفت قلم آرایشُ روغن مآلی نمیکنم!!من نآخن هآـی کشیده لاک زده ندارم!من لاک را دوست دارم اما مآنندِ کسآنی که میبینم هر روز یه رنگ لاک بر نآخن هآیم نیست!من سیآستُ نقش بازی کردن را یآد نگرفته!هر چه در دلم بآشد بر زبآنم جارـی میکنم!از زبان من حرف هآـی عاشقآنهُ عشقم و فدایت بشوم نمیریزد من همه احسآسم را در چشمآنم میریزم و لبخندی میزنم!هی رفیق من بلد نیستم زبان بازی کنم و عآلمی برایت حرف بزنم! اما برای آرام کردنت هر کآری میکنم!نگرانیِ من را از چشمآنم بخوان!وقتی میگویم خوبی!؟نگو خوبم بگو چه چیز این طور تو را به هم ریخته!نگآهم کن و با من حرف بزن!نگرانیم را درک کن!من بلد نیستم بیشتر از این احسآسآتم را بروز دهم ... من همینم که میبینی! من سآده از آنم که تو میبینی!پس رفیق با من مثلِ کفِ دست بآش!مثلِ خودم... من برای خودم ارزشِ زیادی قائلم ..برای تو هم، رفیق پس مرا دریآب ... :)               

      +حآلِ خوبیِ دیوونگی با تو چقد دوست دارم دیوونگیآتُ :)