150
دیروز اولین جُمعه اـی که توش احسآسِ بدی نداشتم.از صبح که رفتیم خآنه مآدربزرگ جآن وشروـع به رفتُ روب کردیم...واقعآ کمک کردـن اونم به عزیزآت چه حسِ قشنگیه هآ.برقِ رضآیتُ میدیدم تو چشمآشون..مهربونآـی من
وخوب بودنِ حآلِ منم تآ یه جآیی طول کشید...دردِ بدی توـی همه بدنم گرفت...انگآر داشت جونمُ میگرفت اینقد "خدا" رو صدا زدم و جیغ زدم تآ اخرِ شب که بهتر شُدم..."م ح" ؟همش تقصیرِ تو بود..توعهِ سنگی! دانشگآه نرفتم به خآطرِ دیروز..به جُز "ز ه "کسی نپرسید حآلمُ که چرا نیومدم مثلـآ ...توقع داشتم رفقآ هم یه حآلی بپرسن ازم...اما ... ! اشکآل نداره..
دروغ چرا ! یه کم رنجیدم! قرار بود رو راست باشیم دیگه :)
+امروزُ ادامه خریدآ بآ فرشته ـی مهربونم!![]()

+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۱۲/۱۵ ساعت 16:50 توسط بانوِ بهار
|