امشب وقتی خانم میم میخوآست بره سینمآ و از داداشش خوآست که برن بآهم

یه آن خیلی احسآسِ غریبی کردم...دلم خوآست منم یه داداش داشتم..وآسه اینجور وقتآ

که ببره برگردونه منُ دورِ شهرِ لعنتی!  فآرغ از همه چی!

و من پیشنهآد رفتن به سینمآ به اونآ رو رد کردم :/

+جُمعه هآی لعنتی بیزآرم ازتونExpressionless Face

[الهُم عجِل لولیکَ الفرَج ...]