جُمعه هآی لعنتی
امشب وقتی خانم میم میخوآست بره سینمآ و از داداشش خوآست که برن بآهم
یه آن خیلی احسآسِ غریبی کردم...دلم خوآست منم یه داداش داشتم..وآسه اینجور وقتآ
که ببره برگردونه منُ دورِ شهرِ لعنتی! فآرغ از همه چی!
و من پیشنهآد رفتن به سینمآ به اونآ رو رد کردم :/
+جُمعه هآی لعنتی بیزآرم ازتون![]()
[الهُم عجِل لولیکَ الفرَج ...]
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۱۱/۳۰ ساعت 20:19 توسط بانوِ بهار