از قافـله جا ماندَم درسـت 18 سـال پیش، مانـدَم...

زنـدانی این روزگار زشـت شُدَم...

روزگاری کـه نَه از جنس مَن اَست نـَه اَز بَرای مَن...

چـه رسمیست دنیا!

اَز گَردشَش می نالیم و می نالیم و روز زمین گیر شدنمان را جَشن می گیریم!

نمیدانم... قَلمَم زیر بار درَدها تَرک برداشته کَمرَم خم شده!...

با این حال هَنوز هَم به دوست لَبخند میدهَم

امروز آغاز غربت نشینی اَم هَست... به رسم عادَت... "

کیک "کلیکـ"